مقاله نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد دارای 39 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد :

نقدی بر اخرین مجموعه فروغ فرخزاد

در بهمن ماه 1385، به مناسبت سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد، مقالی مختصر ارائه كردم. اگرچند، هدف از نگارش آن صرفا ارائه یك شمای كلی از فروغ در مراسمی قهوه خانه ای بود. هم راستا بودن مجال با مقال استاد بزرگ خود، از سویی، و طرح فروغ بزرگ به اختصار از دیگر سوی، «از آن سوی دریچه» را خرد تر از آن چه بود كرد. مقال فروغ، در بهمن ماه، اگر چه با زحمتی جان فرسای نگاشته شده بود، امروز میراثی جز تاسف و شرم در بر نداشته است.

باری چندی بود در پی جبران نقص های آن سوی دریچه، بر آن بودم كه فروغ را این بار بی اختصار نقد كنم. این تمایل، امروز، با وجود نیاز آشنایی مهربان، به شناخت نقد فروغ، پر رنگ تر شده است. و به همین رو امیدوارم «از آن سوی دریچه» كه این بار بی اختصار طرح می شود، شرم بهمن را كم رنگ، و رنگ فروغ را، ژرف تر كند.
آن چه در پی می آید، نگارش دوم «از آن سوی دریچه» است. با این تفاوت كه این بار نه تمامی اشعار فروغ كه صرفا آخرین مجموعه وی، « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » نقد خواهد شد. از این روی كه، نقد تمامی اشعار را كاری بس بزرگ تر از خلاصه كردن در ظرف مقال دیده ام.

«از آن سوی دریچه»
نقدی بر آخرین مجموعه فروغ فرخزاد
نگاشته شده توسط پژمان قربان زاده
به فروردین ماه 1386
استفاده از مقال، به هر روی، تنها با اجازه نویسنده مجاز می باشد.

مقدمه

فروغ فرخزاد را نمی توان جدای از جریان شعری معاصر تصویر كرد. كه فروغ، زاده شده در یكی از همین جریان های شعری‌ست. آن چه تا كنون به عنوان نقد، از فروغ فرخ زاد، طرح گشته است، اغلب بر فروغ و زندگی وی بنا شده است. حال آن كه رسالت نقد، بررسی ظرفیت شعری پرشده توسط فرد، با هدف شناخت گام شعری‌ وی می باشد؛ و نه شناخت فرد. كه فروغ فرخزاد، پیش از آن كه 678 صادره از بخش 5 باشد،

برای ما، دنبال كننده یكی از ظرفیت های شعری ادبیات مدرن است. در این مجال، فروغ را صرفا در آستانه شعرش رسم خواهم كرد و مرا با 678 كار نیست. اما پیش از آن كه به فروغِ شعر مدرن بپردازم، ابتدا، ضروری می دانم به بستر آبستن او اشاره كنم. كه به جایگاه شعر مدرن و گام های طی شده در آن، كمتر اشاره شده است.

پیش گفتار: جایگاه شعر مدرن در ادبیات فارسی

م. ه. آبرامز1 عقیده دارد علی رغم تنوع نظریه ها درباره ادبیات، می توان چهار نظریه را كه در تاریخ نقد جامعیت داشته اند، معلوم كرد. این نظریه ها با توجه و تاكید بیشتر بر یكی از چهار عنصر اصلی در پدیده شعر شكل گرفته است و سه عنصر دیگر را در پرتو آن یكی مورد مطالعه قرار داده اند. در ارتباط با هر اثر هنری می توان این چهار عنصر را ملاحظه كرد:
1 هنرمند كه اثر را می آفریند.
2 اثر، كه آفریده هنرمند است.
3 جهانی كه در اثر آشكار می شود.
4 مخاطب كه اثر او را تحت تاثیر قرار می دهد.2

اما بر شمردن یكی از این چهار عنصر به عنوان محور اصلی شعر امكان پذیر نیست. كه دامنه گسترده شعر در ادبیات و تاریخ، اجازه به دست دادن یك تعریف یكسان را از شعر، بر اساس یكی از چهار عناصر، و پوشش همه جنبه های شعری نمی دهد. اما در نظر من، هر كجا كه ادبیات و شعر، با جهش همراه بوده است، تغییر مركز توجه هنرمند از یك عنصر به دیگری را می توان به چشم ملاحظه كرد.

تاكید بر جهانی كه اثر آشكار می كند، نظریه تقلید3 را به وجود آورده است كه با افلاطون و ارسطو آغاز شد. این نظری را می توان نافذترین و كهن ترین نظریه در ادبیات تلقی كرد. تاكید بر مخاطب كه اثر او را تحت تاثیر قرار می دهد، نظریه پراگماتیك4 را در ادبیات به وجود آورد. این نظریه كه بر جنبه تعلیمی شعر تكیه می كند، در قرن شانزدهم میلادی، با درخشش ناقد انگلیسی، سر فیلیپ سیدنی5، به نقطه اوج خود رسید.

آبرامز، عقیده دارد كه این نظریه از آن جهت حائز اهمیت است كه تمامی نظریه های دوره هراس تا دوره روشنگری را شامل می شود. در قرن هجدهم میلادی، با ظهور درایدن6 نظریه درباره شعر از جنبه تعلیمی به سوی لذت حاصل از شعر گرایش پیدا كرد. این جهش بزرگ را می توان نوعی انتقال تمركز از مخاطب به آفریننده اثر تلقی كرد؛ كه گذاری از مرحله كلاسیسیسم7 به رمانتیسیسم8 نیز بود.

كولریج9 كه برجسته ترین نماینده این گرایش بود، نقطه مورد اهمیت را در شعر از تعلیم به بیان10 تغییر داد. و بدین گونه لذت جایگزین مفید بودن شد. از این منظر، تمایز بین شعر و نوشته به هیچ روی در عناصر زبانی به كار برده شده نبود؛ كه آنچه این دو را متمایز می كرد، تفاوت در شیوه تركیب عناصر بود. در عین حال، در نظر من، این نوع قضاوت نیز بدلیل عدم تشخیص مرزی دقیق برای شعر و نوشتار دارای ضعف می باشد. باری، كولریج معتقد بود، رسالت شعر، به دست دادن لذت است. با گذشت زمان، لذت آفرینی در شعر، جهشی دیگر را در ادبیات به دست داد. به طوری كه دنباله این تاكید بر آفریننده، مخاطب را از رسیدن به معنایی واضح منع می كرد.

به نوعی می توان گفت گذار از رمانتیسیسم به سمبولیسم11، نه صرفا یك جهش، كه ادامه نظریه تاكید بر شاعر بود. سمبولیست اما، نه تنها مسئولیتی در قبال مخاطب نمی شناخت، كه از حذف ساختار های شعری پیشین و تغییر در تمامی بنیان شعر نیز باكی نداشت. هم چنان كه می بینیم، وی هر چه را كه مانع پرواز آزاد تخیل خویش می شد نادیده می گیرد. گیرم كه این بی توجهی، در برخی شرایط، بسیار بزرگ تر از آن بود كه توسط ادبیات پیشین مقبول واقع شود.

سمبولیست در اوج شكوفایی سبك خویش، حتی ساختار جملات را نیز بنا به طبع خود تغییر می دهد تا جایی كه شعر را، به یك نه توی معنی بدل می كند. در همین نقطه است كه پریستلی طرح كرد كه ادبیات كلاسیك به ضمیر آگاه و ادبیات رمانتیك به ضمیر ناآگاه بسته است12 كه صحبت از این نظر را در این مقال، مجال نیست.

در این زمان، پس از سوررئالیسم، فرزند سمبولیسم، – كه به آن نخواهم پرداخت- گامی عمیق در ادبیات و چگونگی نگاه به ادب صورت گرفت. زبان، به عنوان وسیله انتقال معنی، در شعر، رنگ باخت؛ كه شعر وسیله انتقال معنا نبود. این گام، در حقیقت، تمركز را از شاعر به چیزی جز مخاطب یا جهان اثر انتقال داد؛ و تاكید را در نقد شعر، بر شعر گذاشت. این نقطه، نظریه عینیت13 را به وجود آورد. عینیت اثر، مربوط به زبانی است كه اثر در آن هستی گرفته است. توجه ناقدان نظریه عینیت، بر ظرفیت های زبان بنا شده است.

این نظریه معنا را در نه در شاعر شعر، كه در شعر شاعر جست و جو می كنند و هم از روی زبان شعر است كه سعی در استخراج معنا دارند. ناقدان این نظیه معنا را متمركز در كلمات شعر و تجربه شاعر از استفاده خاص از این كلمات در شعر می دانند. از همین روست كه معتقدم طبق نظریه عینیت،

اگر تاكید را در نقد به خاص شعر متمركز كنیم، نه با مجموعه ای از كلمات و معانی به كار رفته در شعر كه با دوره ای از زبان شاعر رو به رو هستیم و در نتیجه معنا را می باید نه در شعر وی كه در اشعار وی جست و جو كنیم. خلاصه می گویم كه در نظریه جدید، تمركز بر زبان است14
باری، سخن از جایگاه نقد را در جهان همین جا كوتاه خواهم كرد و بحث را از دریچه ادبیات فارسی دنبال خواهم كرد. صحبت از شعر مدرن پارسی، برای شناخت وضعیت شعر امروز ضرورتی است. گر چه آن چه به عنوان شعر فارسی امروز طرح گردیده است، از نظر من، با مدرنیته فاصله بسیاری دارد. ابتدا تعریف خود را از مدرنیسم ارائه خواهم داد و سپس به تفصیل در خصوص شعر نو سخن خواهم گفت.

در تمامی دوره های شعری و ادبی، هیچ ضربه ای به ادبیات وارد نیامده است مگر این كه این ضربه از طریق ادبیات وارد شده باشد. و از منظر من، اگر بزرگ ترین ضربه را در ادبیات فارسی بخواهیم بر شمرد، این ضربه جز ارائه تعاریف بد از ادبیات نبوده است. و در نظر من، هم این تعاریف بد است كه باعث شد، آن چه در ادبیات غرب در قرن هجدهم درخشید، در ایران با این همه تاخیر آغاز شود.

سخن، از این جهش بزرگ ادبی، گذار از كلاسیسیسم به رمانتیسیسم، است. برای دوری از این تصور، كه این پیش گفتار صرفا نوعی بازی با ایسم ها می باشد، این گذار را، من، گذار از تاكید بر مخاطب، به تمركز بر آفریننده، معنا خواهم كرد. اما خوش بختانه، بستر این انتقال تعریف از شعر، آماده تر از آن بود كه راه غرب را سر به زیر دنبال كنیم. كه تحول ادبیات ما – یا به عبارت واضح تر تغییر از ادبیات كلاسیك به مدرن – با طی یك گام جلو تر از ادبیات رمانتیك همراه بود.

در قلمرو زبان فارسی، جهش را از ادبیات كلاسیك به مدرن، نیما، این لوركای پیر و لجوج فارسی، آغاز كرد. و متاسفانه – یا خوشبختانه -، این جهش نگاه او، آن سان بزرگ تر از ظرفیت ادبیات روزگارش بود كه وی را در هاله ای از ابهام فرو كرده است. عقیده دارم بزرگ ترین گام را در جهش از ادبیات كلاسیك به مدرنیسم، نیما طی كرد.

اما به هیچ روی اعتقاد ندارم كه مدرنیته با نیما شروع شده است. كه هرگز در ادبیات، جهش فكری توسط یك شخص خاص صورت نمی گیرد. زبان، هنگامی اثر می گذارد كه به صورت فرهنگ تجلی كند. ور نه نیما هیچ راهی طی نكرده است. خیانت را نیز به نیما، دكتر حمیدی شاعر نكرد15 كه بزرگ ترین خیانت را چشم های فرزندانش، كه صرفا عروض را شكست، مرتكب شدند.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

تحقیق در مورد زندگی نـامه فردوسـی

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 تحقیق در مورد زندگی نـامه فردوسـی دارای 13 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد تحقیق در مورد زندگی نـامه فردوسـی  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي تحقیق در مورد زندگی نـامه فردوسـی،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن تحقیق در مورد زندگی نـامه فردوسـی :

زندگی نـامه فردوسـی
مقدمـه
فردوسی 90سال زندگی كرد. او شاعر بزرگ حماسه سرا و یكی از گویندگان پر آوازه جهان و از ستارگان درخشان ادب فارسی است. فردوسی در سرودن شاهنامه سی سال رنج برده است.
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده كردم بدین پارسی
ولایت بزرگ طوس در اوایل سده چهارم هجری به دو بخش بزرگ طوس و طابران كه نزدیك هم بودند تقسم می شد اما مجموعه ولایت را طوس می خواندند. دیه «باژ» در بخش طابران ولایت طوس قرار داشت و یكی از صدها دیه آباد و پرجمعیت آن شهرستان بود.

همه ی مردم شهر بزرگ طوس و روستاهای اطراف، «خواجه ابومنصور محمدبن اسحاق ملقب به شرفشاه طابرانی» می شناختند و از او به نام خداوندگار باژ و دهقان بزرگ باژ یاد می كردند.
خانواده خواجه ساكن دیه باژ بودند كه در نیم فرسنگی شهر طوس قرار داشت. خواجه ابومنصور محمد بن اسحاق طابرانی از بازماندگان خاندان معروفی بود كه در دوران اشكانیان و ساسانیان جزو طبقه واسپوهران یا اشراف بودند و به تدریج كم بضاعت شده در روستاها سكنی گزیده در زمره دیهگانان در آمدند.

دیهگانان، بزرگان طبقه روستانشین (واستریوشان) و بزریگران بودند. آنان با جامه های خود از روستائیان عادی ممتاز بودند، كمربند زرین به میان می بستند، در قلاع محكم می زیستند و نگهبانان افسانه ها وداستان های باستانی بودند.
مردم می گفتند كه منوچهر پیشدادی نخستین كسی بود كه در هر دیهی دهقانی را به سالاری مردمان برگماشت.

در قرن چهارم دهقان كسی بود كه صاحب و مالك یك یا چند قریه و صاحب ضیاع و تاكستان بود و عده ای از برزگران یا كارگران كشاورزی در مزرعه او كار می كردند.

خواجه ابومنصور از سلاله خانواده ای بود كه در دوران ساسانیان از دیهگانان سرشناس خراسان به شمار می رفتند و شجره نـامچه آن خانواده در كتابخـانه خـانوادگی خواجه ابـومنصور موجود بود و اگر كسی آن شجره نامه را كه صفحات اول آن به خط پهلوی قدیم و صفحات اخیر آن به خط عربی و خط فارسی دری بود در دست می گرفت و می خواند می دید كه پدران خواجه طابرانی در دوران اردشیر بابكان كنارنگ یا مرزبان (یا استاندار) خراسان كه آن را خاوران میجخواندند، بوده اند و پیش از آن نیز آنان را از سلاله (كارن پهلو) می دانستند و در دوران سلطنت (انوشك روان اول)، از دیهگانـان بزرگ و سرشنـاس به شمار می رفتند و فرمان هائی از دولت ساسانی خطاب به آنان به آن شجره نامه شده بود.

تولد فردوسی
در یكی از روزهای بهار سال 329 هجری گردویه دچار درد زایمان شد و او را به طوری كه در آن دوران مرسوم بود بر سر دو خشت نشاندند و قابله مجرب روستای باژ را بر بالین او آوردند و قابله پس از معاینه خبر داد كه آن زن به زودی فارغ خواهد شد. دو ساعت بعد، هنگامی كه زن جوان كودك خود را به دنیا آورد قابله روستایی و زنانی كه از اطراف آن زن ایستاده بودند

با نهایت خشنودی دانستند كه آن نوزاد پسر است و خداوند آرزوی خواجه ابومنصور را برآورده است. زن جوان كه از درد زاییدن رهایی یافته بود وقتی به هوش آمد از شنیدن مژده زاییدن پسر لبخندی به لب راند و وقتی نوزاد را نزد او آوردند خرسندتر شد و نگاه گویای خود را به شرفشاه دوخت و به زبان حال گفت: آن چه را كه وی از خداوند می خواسته است برای وی به دنیا آورده است و در برابر شوهر خویش سرفراز است شرفشاه پیشانی عرق آلود همسر خود را بوسید و ده عدد سكه دینار طلا كه بر یك سوی آن «لا الا الا الله» و بر سوی دیگر آن كلمات امیر سعید ابوالحسن نصربن احمد آل سامانی نقش بسته بود در كف دست او نهاد و انگشتان او را بر روی آن سكه ها قرار داد. زن جوان تبسم شیرینی كرد و نگاهی به كودك خود افكند و سپس به خواب رفت.

سه روز بعد جشن كوچكی برگزار شد و در آن جشن كه تولد طفل علت اساسی برپا شدن آن بود، خواجه ابومنصور محمدبن اسحاق شرفشاه یكصد تن از بزرگان شهر، دهقانان، روحانیون و مشایخ و طلاب، بازرگانان و كتابداران كتابخانه سلطنتی طوس و دوستان سه گانه خود را به ضیافت فرا خواند. در آن میهمانی نخست شیخ نجیب الدین معبر آیاتی از كتاب خدا در گوش طفل كوچك خواند و نام او را كه ابوالقاسم حسن منصور بود بر او فرا خواند و ابوالقاسم منصور نامی بود كه شیخ بزرگ معبر پس از شنیدن شرح خواب شرفشاه برای طفل او انتخاب كرده بود.
حسن به مكتب و مدرسه می رود و فردوسی لقب می گیرد
وقتی «حسن» پسر شرفشاه پنج ساله شد او را به مكتب دیه «باژ» فرستادند. پس از دو سال شرفشاه تصمیم گرفت او را به مكتبی در شهر طوس بسپارد كه در كوی «فیروزه تراشان» دایر بود. و مكتب آن «شیخ نظام الدین خوافی» به فضل و كمال اشتهار داشت.

مكتب دار برای آن كه حسن كوچك بتواند دروسی را كه می آموزد بنویسد لوحه ای چوبین برای او تهیه كرد كه حسن كوچك با مدادی كه از ذغال ساخته می شد الفبای عربی و فارسی را بر آن لوحه می نوشت. كاغذ در مصر و در چین و در بیزانس ساخته می شد و در شام و سمرقند هم كارگاه های كاغذسازی وجود داشت، اما قسمت كاغذ بسیار گران بود و فقط اطفال بسیار دولتمند می توانستند دفتر داشته باشند

كاغذ و قلم نی را زمانی در اختیار اطفال می گذاشتند كه سن آنان بالا می رفت و به دوازده سالگی می رسید و در آن سن خوشنویسی فارسی و عربی را به اطفال می آموختند. اولین درسی كه به نوآموزان آموخته می شد سوره های كوتاه قرآن بود و همراه با آن زبان فارسی دری و الفبای آن به اطفال آموخته می شد و بچه ها با صدای بلند و شیوه ای كه در مكتب خانه ها مرسوم بود عربی و فارسی می آموختند و مكتبججدار حركات صدا را در هر كلمه به ایشان شرح می داد و بچه ها پس از پنج سال قادر به خواندن و نوشتن هر دو زبان فارسی و عربی می شدند.
محیط مكتب خانه ها بسته به تمكن و وضعیت اجتماعی مكتب دار تفاوت می كرد و گاهی كوچك و گاهی بزرگ بود. اما مكتب خانه ای كه حسن بدان جا می رفت یك مكتب خانه ی بزرگ بود و در سال اول دختران و پسران با هم تعلیم می گرفتند. اما پس از دو سال اتاق دختران و پسران نوآموز از یكدیگر جدا شد و دختران در شبستانی تعلیم می گرفتند كه یك بانوی سالخورده كه همسر مكتب دار بود آن اتاق درس را اداره می كرد.

از دیگر درس هایی كه به حسن تعلیم می دادند حساب بود و حساب را به طریق سیاق به او آموختند.
اشعار شعرای عرب و فارسی زبان نیز از سومین سال تحصیلی به كودكان آموخته می شد. پس از سه سال حسن در خواندن قرآن به صوت خوش بدان حد تبحر یافت كه مكتب دار خواندن اذان را به او محول كرد وقتی آن طفل اذان می گفت عابرینی كه از كوچه فیروزه تراشان عبور می كردند می ایستادند و به دقت گوش فرا می دادند و به آن طفل آفرین می فرستادند و برای او عمر دراز آرزو می كردند.

شیخ نجیبجالدین معبر كه اكنون با پشت خمیده و به زحمت راه می رفت یك روز به هنگام عبور تصادفی از كوی فیروزه تراشان بانگ خوش اذان حسن را شنیند و از اطرافیان خود پرسید این طفل كیست كه به این خوبی اذان می خواند؟
گفتند: حسن نام دارد و فرزند خواجه ابومنصور محمدبن اسحاق شرفشاه است.
شیخ نجیب الدین چندبار با شگفتی گفت: فردوس، فردوس، این آواز از فردوس است. و این پسر براستی از فردوسیان است كه قرآن خواندنش این چنین در من پیر هشتاد ساله مؤثر واقع افتاده است. «فردوس» واژه معرب پردیس در زبان فارسی قدیم ایران یعنی باغ و ایرانیان بهشت را كه باغی بزرگ پر از درختان عطرآگین و میوه دار است «فردوس» می خواندند.

هنگامی كه شیخ نجیب الدین حسن را از فردوس و فردوسیان خواند مردم كه به انفاس قدوسی و متبركه ی آن پیر اعتقاد داشتند دانستند كه آن مرد سالخورده پرهیزگار معتقد است كه حسن به فردوس یا بهشت می رود و این نام بر سر زبان ها پیچید و پدر و مادر و اهل خانه و همسایگان و حتی مكتب دار و همدرسان حسن عادت كردند او را فردوسی بخوانند. مكتب خانه شیخ نظام الدین خوافی در طوس قرار داشت و طوس از دیه باژ حدود نیم فرسنگ دور بود.

شهریار خدمتكار سالخورده خانه، حسن خردسال را بر اشتر نشاند و به شهری می آورد و به مكتب خانه می سپرد و خود تا زمان بازگشت او شرع به گردش در شهر كوچك طوس می كرد. گاهی به بازار تره بار می رفت و خریدهایی برای منزل می كرد. این خریدها عبارت بود از: میوه ها و سبزیجات نوبرانه و چیزهایی كه از باغ صیفی جات «باژ» به عمل نمی آمد گاهی به مسجد شهر می رفت و به سخنان واعظ گوش فرا می داد و نماز ظهر را در صف نمازگزاران بجا می آورد. گاهی نیز به زورخانه می رفت و شاهد ورزش های پهلوانی فتیان و عیاران میججشد كه در آن زورخانه همراه با ضرب و آواز مرشد به ورزش می پرداختند

عیاران و فتیان مردانی درشت اندام، زورمند، جوانمرد و حامی ضعیفان بودند و حركات آنان به هنگام میل و كباده گرفتن یا چرخیدن بسیار جالب بود و شهریار چندین بار حسن خردسال را به زورخانه برد و حسن وقتی آن حركات جالب را می دید خشنود و شگفت زده می شد و هر زمان از جلوی در زورخانه می گذشتند به شهریار اصرار می كرد برای بار دیگر او را به دیدن نمایش فتیان ببرد. ناگهان یك روز خبر رسید شهر بغداد به وسیله سپاهیان دیلمی به فرماندهی و سپهسالاری معزالدوله احمدبن بویه سردار سابق مردآویج تسخیر شده و خلیفه المتكفی فرمان داده است كه به نام احمدبن بویه و برادران او علی عماد الدوله فرمانروای فارس و حسن ركن الدوله فرمانراوی ری و جبال سكه بزنند.
در روز هیجدهم ذیحجه سال 3

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله شاهنامه فردوسی

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله شاهنامه فردوسی دارای 91 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله شاهنامه فردوسی  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله شاهنامه فردوسی،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله شاهنامه فردوسی :

مقدمه:
صرف نظر از هر نوع ویراستاری و رفع اشكال در اثار نوشتاری یا هر اثر دیگر بنظر بیاید پس از اتمام آن دو طرز فكر درباره پدیده حامله موجود باشد كه كاملاً طبیعی است
دیدگاه اول دیدگاهی تحسن برانگیز و دیدگاه دوم برخلاف دیدگاه اول در پی نشان دادن عیوب آن اثر است كه در جمع بندی به این دو دیدگاه در كنار هم اصطلاحاً نقد گفته می‌شود
متأسفانه خیلی ها وقتی جهت از نقد و انتقاد می‌شود تصور می‌كنند كه باید تماماً از نداشتن اشكالات و عیوب چیزی سخن به میان آید

و بالعكس خیال می‌كنند هر گاه محسنات و خوبی ها و زیبائیهای یك اثر قابل بحث است دیگر انتقادی در كار نیست. حال آنكه نقد و یا انتقاد معنی اش صرفاً این نیست كه از چیزی ابزار گرفته شود و یا چیزی كه تعریف آنرا شنیده اند از انتقاد بدورات بلكه همانگونه كه اشاره شده نقد یعنی هم بررسی محسنات و هم تحقیق درباره اشكالات و ایرادات و اظهار آنهاست.
حال با توجه به جمع بندی دو دیدگاه فوق كه ما آنرا نقد اثر می‌نماییم و نیز عنایت به اینكه اثر مورد نظر ما یعنی كتاب نامور نامه درباره فردوسی و شاهنامه به قلم دكتر عبدالحسین زركوب از دو جهت یكی خلاصه نویسی و دیگر نقد نویسی مورد مفاهیم ابتدا از جنبه ای عیوب آنرا ظاهر ساخته و از جنبه دیگر محاسن كلام را آشكار می‌نمائیم و بدنبال آن خلاصه این اثر را تقدیم حضور خوانندگان محترم می‌كنیم.

نقدی بر نامورنامه
دكتر عبدالحسین زرین كوب منتقد و نویسنده موفق معاصر است كه در این كتاب با قلم مو شكاف و توانایی خود نه تنها شخصیت فردوسی را تحلیل و او را از خلال اثرش می‌شناساند بلكه درباره چند و چون شاهنامه به داوری می‌پردازد. یكی از انواع نثر معاصر نثر تحقیقی هنری است. دكتر زرین كوب در اثر خود به نام نامورنامه از این شیوه نثرنویسی بهره برده است. او با نگاهی تحلیلی زوایای داستان های شاهنامه را از جهات مختلف تبیین می‌كند.

نویسنده شباهت هایی را میان شاهنامه فردوسی و «انه ائید» یافته است. اما هیچ یك از دیگر داستان های حماسی را قابل مقایسه با شاهنامه نمی‌داند. شاهنامه داستان هایی حماسی است با زمینه قهرمانی، قومی‌و ملی كه حوادثی خارق العاده در آن جریان دارد. هدف نویسنده از كتاب نامورنامه آشناسازی مردم با شاهنامه و قهرمانان ملی شان است.

نویسنده هیچ گاه عواطف شخصی خود را مبنا قرار نداده به همین سبب در سرگذشت یا شرح قهرمانی های پهلوانان و شخصیتهای داستان هرگز دخالت و به نام و كام خود در باب آن‌ها داوری نكرده است. با داستان هایی شفاهی و مدون سر و كار دارد كه در آن ها شرح پهلوانی ها، عواطف و احساسات مختلف مردم یك روزگار و مظاهر میهن دوستی و فداكاری و جنگ با تباهی ها وسیاهی ها آمده است.

دكتر زرین كوب شاهنامه را حماسه ای می‌داند طبیعی و ملی كه عبارت است از نتایج افكار و قرایح و علایق و عواطف یك ملت كه در طی قرن ها تنها برای بیان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. این حماسه سرشار از یاد جنگ ها، پهلوانی‌ها، جان فشانی ها و در عین حال لبریز از آثار تمدن و مظاهر روح و فكر مردم یك كشور در قرن های معینی از ادوار حیاتی ایشان است كه معمولاً از آن‌ها به دوره های پهلوانی تعبیر می‌كنیم.

نویسنده منظومههای ایلیاد و اُدیسه هومر را نیز از این نوع حماسه ها می‌داند. و قهرمانان حماسه را با تمام دقتی كه از نظر عاطفی واحساسی در آن‌ها وجود دارد قهرمانانی ملی می‌داند. به نظر نویسنده شاهنامه كتابی است در خور حیثیت انسان یعنی مردمی‌را نشان می‌دهد كه در راه آزادگی و شرافت و فضیلت تلاش و مبارزه كرده و مردانگی‌ها نموده‌اند.

و اگر كامیاب شده یا شكست خورده‌اند حتی با مرگشان آرزوی دادگری و مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند. از این رو شناختن اثر بزرگ فردوسی و به روح و جوهر آن پی بردن برای مردم ایران وظیفه ای است خطیر و دل ‌پذیر. نویسنده شخصیت های مختلف شاهنامه را در كتاب خود به نام نام‌ورنامه بیان كرده است. از رستم پهلوان نام آور گرفته تا كاووس شاه كه مردی خیره سر و گستاخ و مغرور بود.

نقد ادبی شناخت ارزش های واقعی آثار ابداعی و آفرینش های ادبی و نیز بررسی قواعد و اصول یا علل و عواملی است كه باعث می‌شود اثری درجه‌ی قبول یابد و یا مورد رد و انكار قرار گیرد. نقد ادبی باید دور از شایبه‌ی اغراض باشد و قضاوت راستین و بینش و آگاهی مایه های اصلی آن را تشكیل دهد.

مضمون كتاب نامورنامه شناساندن قهرمانان و پهلوانان شاهنامه است. تا مردم ایران با استفاده از آن به شناخت پهلوانان ملی خود برسند. نویسنده كتاب بیشتر بر زمینه های اخلاقی و مذهبی تأكید كرده است و زمینه های اجتماعی و فلسفی را كمتر مورد توجه قرار داده است. اما در بعضی از فصل های كتاب تحت تأثیر تأثرات شخصی اثر خود را آفریده است. نویسنده حس وطن دوستی و پهلوانی را القا كرده كه ارزش فراوان دارد.

در نقد ادبی باید اثر از نظر چند نوع نقد مورد بررسی قرار گیرد كه ما در اینجا به چند مورد نقد ادبی اشاره می‌كنیم و سعی كرده ایم كتاب را از جهات مختلف مورد بررسی قرار دهیم؛
نقد لغوی: كلمه وقتی می‌تواند معنی و مفهوم خود را القا كند كه درست و در جای خود در عین زیبایی و ظرافت به كار رود. كه در كتاب نامورنامه نویسنده با كاربرد كلمات مناسب توانسته مفهوم خود را به خوبی القا كند. در بعضی قسمتها كلمات در جای دقیق خود در جمله به كار نرفته است.

و در موردی نیز از كلمات كهنه كه كارایی خود را از دست داده اند استفاده شده مانند صفحه 66 كه از دو كلمه فرسوده «بیشترینه» و «كمترینه» به جای بیشترین و كمترین استفاده شده است. لغات عربی كه در كتاب آمده غالباً یا لغات معمولی و رایج عربی در زبان فارسی است و یا اصطلاحات فنی و علمی‌است.

نقد فنی: نامورنامه نثر ساده و روان دارد از معانی دشوار استفاده نشده و بیان زیبا دارد. نكته دیگری كه باید در نقد فنی مورد بررسی قرار گیرد موسیقی كمله و كلام است كه هم در شعر وجود دارد و هم در نثر. نویسنده از كلمات و تركیب و تلفیق حروف موسیقی خاصی بوجود نیاورده است. از جملات طولانی استفاده شده است كه ممكن است خواننده در فهم چنین جملاتی با مشكل مواجه شود. در كل فهم كتاب برای همگان كار آسانی است از تشبیه و تمثیلات در كلام خویش استفاده‌ی زیادی نبرده است.

نقد زیبایی شناسی: برای نویسنده مهم این نبوده كه نظریه ای خاص را بیان كند بلكه تأثیری كلی و واحد در خواننده باقی گذارده است. در واقع اثر زیبایی است كه توانسته بر خواننده اش تأثیر بگذارد.
نقد اخلاقی: در كتاب ارزش های اخلاقی مثل: وطن دوستی تقویت شده است. جوانان را تشویق به شناخت پهلوانان كشورشان می‌كند و حتی شناختی را در آنها بوجود می‌آورد. از تزكیه نفس سخن به میان می‌آورد. به نوعی می‌تواند فایده‌ی تربیتی و اخلاقی داشته باشد. و به خواننده عشق به تقوی و وحشت از نابكاری را القا می‌كند. فقط شیوه‌ی بیان نیست كه دارای اهمیت است بلكه در محتوای اثر نیز هست. نویسنده از گفتن سخنان هزل و یاوه و نیز تملق و دروغ كه خلاف اخلاق و دین است دوری كرده است.

نقد اجتماعی: نویسنده در مورد شاهنامه نوشته است و شك نیست كه شاهنامه‌ی فردوسی گذشته از نوع اجتماعی آن یعنی حماسه، احساسات میهن دوستانه و برتری های قومی‌و ملی را كه خواه و ناخواه امری اجتماعی است مطرح می‌كند. دكتر زرین كوب نویسندگی را در خدمت اجتماع و سیاست می‌داند و از آن برای بیدار كردن مردم استفاده كرده است.

نقد روان‌شناسی: نویسنده از قدرت و استعداد هنری و ذوق و قریحه بالایی برخوردار است و در نوشته اش از نیروی عواطف و احساسات و تخیلاتش استفاده كرده است. محرك او در اندیشه ها و الهامات خویش عواطف و احساسات است. اگر نویسنده در مورد حماسه نوشته است به نوعی معرف خصال و سجایای اوست. یعنی این صفت را داشته كه در مقابل اهریمن دفاع كند و خواسته‌ی آن را در معاصران و آیندگان تقویت نماید.

نامورنامه تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایران تا انقراض حكومت ساسانیان به دست مسلمانان را بیان كرده یعنی همان شاهنامه فردوسی. در ابتدا شاهنامه را با چند اثر مقایسه كرده و در قسمتهای بعدی بعضی از تراژدی های آنرا آورده است و در آخر از ذوق و قریحه و تخیلات خود استفاده كرده و گفت و گویی از رستم و فردوسی بوجود آورده است.

***

اشعار حماسی
پهلوانان ملی
درباره اصل و منشأ حماسه دقیقاً می‌توان به همان نكته ای اشاره كرد و از آن سخن گفت كه محققان درباب منشأ افسانه ها و داستانهای منظوم گفته اند باید توجه داشت كه این اصل منشأ به زمانی بر می‌گردد كه اقوام دیرینه گیتی چون به مقتضای زندگانی نظامی‌مجبور به ستیز و پیكار با طوایف واهم مجاور بودند همواره پهلوانان و دلاوران خود را گرامی‌شمرده و به آنها افتخار می‌كرده اند سیر تاریخ گواه بر این ادعاست كه رفته رفته این مهر و علاقه، سبب گردید

تا هاله درخشانی از تعجبت و اوهام پیرامون مفاخر این دلاوران پدید آورده و وجود آنها را سراسر در فروغ خیره گر و ابهام آمیزی غرقه نمود و سبب شد تا مردم بی اختیار مجذوب احوال و افعال آنان شوند، مضافاً اینكه از این رهگذر ترانه های پر شوری نیز كه زائیده منابع تعجب قومی‌بود، و در اوصاف مفاخر و ذكر مآثر این دلاوران پدید آمده بود به زبانها و افواه جاری گشته كه به یقین اینگونه ترانه ها در طی روزگار طول و تفصیل و زیادت و نقصان پذیرفته و در مواقع و جاهای مختلف به اشكال مختلف روایت گردیده است.

علاوه بر آن خنیا گران پیشین نیز شاخ و برگهایی به آنها افزوده و وقایع یاد شده را به این شكل آكنده از خیال و افسانه نموده و در نتیجه از مرحله صدق و صواب دور میكردند حال در این اوضاع و احوال اگر شاعری مقتدر پدید میآمده ترانه ها و داستانهای مزبور را به شكل منظومه ادبی آراسته می‌نموده كه تاریخ كهن ادبیات جهان میتواند در صورت نیاز به اثبات این تحول شواهد و دلایل بسیاری را ارائه نماید.
***

شواهد تاریخی
یكی از دلایل و شواهد تاریخی كه می‌تواند بر این مدعا گواهی دهد كار مهم آئیدس هاست دریونان قدیم به شاعران خنیاگر آئیدس میگفتند. آئیدس ها ترانه و چامه ها ی دلپذیری از داستان جنگهای تروا میدانستند كه با استفاده از آلتی بنام ستارگاهی به مرجع و زمانی در خانه ثروتمندان آن نغمه ها را میخواندند كه شنودگان خود را چنان تحت تأثیر قرار می‌دادند كه گاهی فریاد شادی از درون و نهادشان بر میخواست و زمان در دیدگانشان اشك تحسر حلقه میزد.

دانشمندان درباب دو داستان ایلیاد و ادیسه كه منسوب به ایروس یونانی میباشد گفته اند كه اشعار این دو كتاب گرد آوریده ای از ترانه های باستانی بوده كه حدوداً هشتصد سال پیش از میلاد توسط گروهی از اهل ذوق جمع آوری شده است

گواه دیگر بر این مدعا تفنی را مشگران در كوی و بر زنهای مختلف است كه بر میگردد به قرون وسطی و وقتی كه زبان رومی‌در شمال فرانسه لهجه اویل و در جنوب آن لهجه اوك را پدید آورده بود. در آن زمان شاعران بسیاری بودند كه تحنیف های سبك وزن و ترانه های نشاط انگیز در بیان مفاخر پهلوانان وقهرمانان می‌سرودند كه را مشگران بدانها در كوی و برزن تفنی میكردند كه بنا به عقدیده محققان ادبیات فرانسه حتی داستان شارلمانی و منظومه رولان از منبع ذوق و قریحه همین گویندگان بسیار سیراب گشته و گویندگان آنها از این ترانه ها كسب فیض نموده اند.

حماسه بزمی‌كینگ آرتور كه یكی از دلكش ترین حماسه های بزمی‌زبان انگلیسی است نیز از ترانه هایی كه در روزگار لیولین شاعران نوازنده ویلز تفنی می‌نمودند مایه الهام گرفته است.
در باب فی بلون گن لید حماسه بزرگ آلمانی نیز از لحاظ ضعف ارتباطی كه در پیوند اجزاء و افسانه های آن بكار رفته نتیجه تحقیق و پژوهش سخن شناسان و دانشمندان منتهی این شده است كه بعضی از حكایات مانند داستان زیگفرید اژدهاكش و هاگن خون آشام و ترانه های باستانی ریشه گرفته و در ادوار بعد پیوند یافته و بصورت داستان واحدی درآمده است.

علاوه بر آن در داستان بولف حماسه رزمی‌انگلیسی نیز ما شاهد نفوذ ترانه های كهن و افسانه های باستانی اسكاندنیاوی ورژمانی هستیم كه چنان روح بت پرستی را باعقیده ترسایی به هم آمیخته كه حتی نقد كنندگان در تشخیص منشأ پیدایش و هویت گوینده درمانده و گرفتار بحث و اجتجاج شده اند با این وجود دانشمندان تصدیق كرده اند

كه صرف نظر از قدمت زمان جمع و تألیف اجزاء این داستان كه خود از حدود سده پنجم میلادی قراتر نمی‌رود در پاره ای موارد آثار افسانه های خیلی پیشین و در جوزه های خیلی كهن در این داستان به نظر میرسد شاهنامه استاد گرایمانه طوس اگر چه در عهد جدید تری قدم به میدان پیدایش گذاشته و هویت و حیات گوینده چیره دست آن نیز كمتر از سرگذشت اویروس و سایر چامه گویان نامدار جهان در تاریكی های تردید و ابهام پوشیده مانده اما چون زائیده محیطی نظامی‌و نتیجه طبع گوینده ای نامی‌بوده بزودی قبول و شهرت یافته و در نتیجه در ردیف آثار جاوید جای گرفته است.

حال با آنكه منشأ پیدایش و جریان تكامل در اشعار حماسی جز آنچه بیان گردید چیز دیگری نمی‌تواند باشد اما تحقیق این نكته درباب شاهنامه قطعاً خالی ازاشكال نیست. آنهم به این دو دلیل عمده اول اینكه مقصود فردوسی از یك سو ظاهراً نظم تاریخ بوده و اگر هم افسانه ای نیز در طی آن داخل نموده آن را به رمز و معنی تأویل كرده و از سویی نیز اطلاع موثقی از منبع اصلی كتاب كه استاد طوس را بدان مهر و علاقه بسیار بوده در اختیار نیست،

اما با این حال از این اتزاج خیال و واقع كه در سراسر این كتاب جاوید همه جا وجود دارد می‌توان یقین كرد كه مأخذ نقل شاعر از افسانه های حماسه آمیز و احتمالاً نیز ترانه ها و رجزهای ساده قدیمی‌مشحون بوده و بسا وقایع بزرگ واقعی كه تخیل شاعرانه و یا تعجب قومی‌آنها را به شكل افسانه جلوه گر نحوه و پس در دست گوینده ای بزرگوار موضوع الهام داستانهای دلپذیر گشته است.

با تمامی‌اینها اگر آن چنان كه محققان پنداشته اند حماسه را بتوان مجموعه تجارب عقیده ها و عواطف مردم ساده و خشن دوران پهلوانی دانست لابد شاهنامه را باید كامل ترین حماسه جهان بحساب آورد زیرا قریحه سحر انگیز افسونكار فردوسی در این كتاب از زوایای مختلف حق مطلب را به كمال ادا نموده است.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام دارای 17 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام :

زندگی نامه امام علی بن موسی الرضا علیه السلام

مقدمه :
امام علی ‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام هشتمین امام شیعیان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مكرم اسلام می‌باشند.
ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت ورهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی كه سختی‌ها و رنج بسیاری رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ایشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراین نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماییم.

نام ،لقب و كنیه امام :
نام مبارك ایشان علی و كنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان “رضا” به معنای “خشنودی” می‌باشد. امام محمدتقی علیه‌السلام امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند :” خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده اند و همینطور ( به خاطر خلق و خوی نیكوی امام ) هم دوستان و نزدیكان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند”.

یكی از القاب مشهور حضرت ” عالم آل محمد ” است . این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش, بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی براین سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش ” جنبه علمی امام ” آمده است. این توانایی و برتری امام, در تسلط بر علوم یكی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات, كاملاً این مطلب روشن می‌گردد كه این علوم جز از یك منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ایشان امام موسی كاظم (علیه السلام ) پیشوای هفتم شیعیان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادرگرامیشان ” نجمه ” نام داشت.
تولد امام :حضرت رضا (علیه السلام ) در یازدهم ذیقعده‌الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است كه :” هنگامی‌كه به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌كردم و وقتی به خواب می‌رفتم, صدای تسبیح و تمجید حق تعالی وذکر ” لااله‌الاالله ” رااز شكم خود می‌شنیدم, اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی رسید. هنگامی‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند كرد و لبانش را تكان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت.
نظیر این واقعه, هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است, از جمله حضرت عیسی كه به اراده الهی در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح این ماجرا در قرآن كریم آمده است.

زندگی امام در مدینه :
حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می پرداختنند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می نگریستند.تا قبل ازاین سفر با اینکه امام بیشترسالهای عمرش را درمدینه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامی پِیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.
امام در گفتگویی كه با مامون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می فرمایند:” همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی كه من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدینه عبورمی کردم, عزیرتراز من كسی نبود . مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می آوردند و كسی نبود كه بتوانم نیاز او ر ا برآورده سازم, مگر اینكه این كار را انجام می دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى نگریستند “.

امامت حضرت رضا (علیه السلام ) :
امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اكرم (صلی الله وعلیه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (علیه السلام ) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی كرده بودند كه به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نمائیم.
یكی از یاران امام موسی كاظم (علیه السلام ) می‌گوید:” ما شصت نفر بودیم كه موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود :” آیا می‌دانید من كیستم ؟” گفتم:” تو آقا و بزرگ ما هستی”. فرمود :” نام و لقب من را بگوئید”. گفتم :” شما موسی بن جعفر بن محمد هستید “. فرمود :” این كه با من است كیست ؟” گفتم :” علی بن موسی بن جعفر”. فرمود :” پس شهادت دهید او در زندگانی من وكیل من است و بعد از مرگ من وصی من می باشد””. (4) در حدیث مشهوری نیزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل می‌كند امام رضا (علیه السلام ) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام ) نیز مكرر به امام كاظم می‌فرمودند كه “عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد”.

اوضاع سیاسی :
مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود كه می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم كرد :

1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداری هارون.
2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امین بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.

مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است كه مصیبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان ( سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌های فراوانی در تحریك هارون برای كشتن امام رضا (علیه السلام ) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی كند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سایه افكنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.

اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سركوب شورشیان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامی جاری كند. وی حكومت ایالت عراق را به یكی از عمال خویش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردی بسیار سیاستمدار بود ، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری كه حكومت او را تهدید می‌كردعلویان بودند كه بعد از قرنی تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگی در خلافت هر یك به عناوین مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حكومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومی مسلمین به سوی خود ، و كسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشكاربر این مدعا این است كه هر جا علویان بر ضد حكومت عباسیان قیام و شورش می کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستندو این ،بر اثر ستم‌ها وناروائیها وانواع شكنجه‌های دردناكی بود كه مردم و بخصوص علویان از دستگاه حكومت عباسی دیده بودند.

ا زاین رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علویان را برطرف كند. بویژه كه او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود ، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل‌بن‌سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گیری كند, زیرا حساب می‌كرد نتیجه از دو حال بیرون نیست ، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خوداو و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر, بنابر شرطی كه مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌كرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این كه كسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حكومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خوشنودی به حكومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌كردند و او را به عنوان جانشین امام می پذیرفتند.ازطرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تاییدامام می دانستند لذا قیامهایی که برضدحکومت می شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.

او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایِشان را به اجبار ولیعهد خودمی کند که دراینصورت بازهم خلافت وحکومت او درمیا ن مردم و شیعیان توجیه می گردد ودیگر اعتراضات وشورشهایی که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسیان انجام می گرفت دلیل وتوجیه خودراازدست می دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمی شد. ازطرفی اومی توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزدیك مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حركتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سركوب كند. همچنین اوگمان می کردکه ازطرف دیگر شیعیان و پیروان امام ، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جایگاه خودرادرمیان دوستدارانش ازدست می دهد.

سفر به سوی خراسان :
مأمون برای عملی كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه, خدمت حضرت رضا (علیه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه كنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی كه كمتر با شیعیان برخورد داشته باشد, بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شیعه‌نشین و مراكز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد كه ممكن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حركت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند كه در این صورت مشكلات حكومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره ، اهواز و فارس به سوی مرو حركت داد.ماموران او نیزپیوسته حضرت رازیر نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش می دادند.

حدیث سلسله الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف می‌فرمودند, بركات زیادی شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامی‌كه امام در مسیر حركت خود وارد نیشابور شدند و در حالی كه در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور كردند. مردم زیادی كه خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند, همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی, به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :” ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم كه رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان پیامبر خدا برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد “. امام دستور توقف مركب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گردید.

مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری كه بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی كه نزدیك ایشان بودند ، بر مركب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افكنده بود به طوری كه بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند كه سكوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینكه پس از مدتی مردم ساكت شدند و حضرت حدیث ذیل را كلمه به كلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: ” كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگوید داخل حصار من شده و كسیكه داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود. ” سپس امام فرمودند: ” اما این شروطی دارد و من خود از جمله آن شروط هستم “.

این حدیث بیانگر این است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذیرش گفتار و رفتارامام می‌باشد كه از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله استاد شهید آیت الله مطهری

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله استاد شهید آیت الله مطهری دارای 16 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله استاد شهید آیت الله مطهری  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله استاد شهید آیت الله مطهری،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله استاد شهید آیت الله مطهری :

استاد شهید آیت الله مطهری

استاد شهید آیت الله مطهری در 13 بهمن 1298 هجری شمسی در فریمان واقع در 75 کیلومتری شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان می گشاید. پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفته و به فراگیری دروس ابتدایی می پردازد. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال می ورزد. در سال 1316 علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و علیرغم مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم می شود در حالی که به تازگی موسس گرانقدر آن، آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی دیده از جهان فروبسته و ریاست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آیات عظام سید محمد حجت، سید صدرالدین صدر و سید محمد تقی خوانساری به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آیت الله العظمی بروجردی (در فقه و اصول) و حضرت امام خمینی (به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سید محمد حسین طباطبائی (در فلسفه : الهیات شفای بوعلی و دروس دیگر) بهره می گیرد. قبل از هجرت آیت الله العظمی بروجردی به قم نیز استاد شهید گاهی به بروجرد می رفته و از محضر ایشان استفاده می کرده است. مولف شهید مدتی نیز از محضر مرحوم آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی در اخلاق و عرفان بهره های معنوی فراوان برده است. از اساتید دیگر استاد مطهری می توان از مرحوم آیت الله سید محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وی در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصیل علم، در امور اجتماعی و سیاسی نیز مشارکت داشته و از جمله با فدائیان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالی که از مدرسین معروف و از امیدهای آینده حوزه به شمار می رود به تهران مهاجرت می کند. در تهران به تدریس در مدرسه مروی و تألیف و سخنرانیهای تحقیقی می پردازد. در سال 1334 اولین جلسه تفسیر انجمن اسلامی دانشجویان توسط استاد مطهری تشکیل می گردد. در همان سال تدریس خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران را آغاز می کند. در سالهای 1337 و 1338 که انجمن اسلامی پزشکان تشکیل می شود .استاد مطهری از سخنرانان اصلی این انجمن است و در طول سالهای 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد این انجمن می باشد که بحثهای مهمی از ایشان به یادگار مانده است.

ایشان همواره در کنار امام بوده است به طوری که می توان سازماندهی قیام پانزده خرداد در تهران و هماهنگی آن با رهبری امام را مرهون تلاشهای او و یارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نیمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال یک سخنرانی مهیج علیه شخص شاه به وسیله پلیس دستگیر شده و به زندان موقت شهربانی منتقل می شود و به همراه تعدادی از روحانیون تهران زندانی می گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علمای شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه سایر روحانیون از زندان آزاد می شود.

پس از تشکیل هیئتهای موتلفه اسلامی، استاد مطهری از سوی امام خمینی همراه چند تن دیگر از شخصیتهای روحانی عهده دار رهبری این هیئتها می گردد. پس از ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت توسط شهید محمد بخارایی کادر رهبری هیئتهای موتلفه شناسایی و دستگیر می شود ولی از آنجا که قاضی یی که پرونده این گروه تحت نظر او بود مدتی در قم نزد استاد تحصیل کرده بود به ایشان پیغام می فرستد که حق استادی را به جا آوردم و بدین ترتیب استاد شهید از مهلکه جان سالم بدر می برد. سنگینتر می شود. در این زمان وی به تألیف کتاب در موضوعات مورد نیاز جامعه و ایراد سخنرانی در دانشگاهها، انجمن اسلامی کردن محتوای نهضت اسلامی پزشکان، مسجد هدایت، مسجد جامع نارمک و غیره ادامه می دهد. به طور کلی استاد شهید که به یک نهضت اسلامی معتقد بود نه به هر نهضتی، برای اسلامی کردن محتوای نهضت تلاشهای ایدئولوژیک بسیاری نمود و با اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود و با کجرویها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسیس حسینیه ارشاد نمود به طوری که می توان او را بنیانگذار آن موسسه دانست.

ولی پس از مدتی به علت تکروی و کارهای خودسرانه و بدون مشورت یکی از اعضای هیئت مدیره و ممانعت او از اجرای طرحهای استاد و از جمله ایجاد یک شورای روحانی که کارهای علمی و تبلیغی حسینیه زیر نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 علیرغم زحمات زیادی که برای آن موسسه کشیده بود و علیرغم امید زیادی که به آینده آن بسته بود در حالی که در آن چند سال خون دل زیادی خورده بود از عضویت هیئت مدیره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلامیه ای با امضای ایشان و حضرت علامه طباطبایی و آِیت الله حاج سید ابوالفضل مجتهد زنجانی مبنی بر جمع اعانه برای کمک به آوارگان فلسطینی و اعلام آن طی یک سخنرانی در حسینیه ارشاد دستگیر شد و مدت کوتاهی در زندان تک سلولی به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه های تبلیغی مسجدالجواد را زیر نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلی بود تا اینکه آن مسجد و به دنبال آن حسینیه ارشاد تعطیل گردید و بار دیگر استاد مطهری دستگیر و مدتی در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهید سخنرانیهای خود را در مسجد جاوید و مسجد ارک و غیره ایراد می کرد. بعد از مدتی مسجد جاوید نیز تعطیل گردید. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گردید و این ممنوعیت تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.

اما مهمترین خدمات استاد مطهری در طول حیات پر برکتش ارائه ایدئولوژی اصیل اسلامی از طریق درس و سخنرانی و تألیف کتاب است. این امر خصوصاً در سالهای 1351 تا 1357 به خاطر افزایش تبلیغات گروههای چپ و پدید آمدن گروههای مسلمان چپ زده و ظهور پدیده التقاط به اوج خود می رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهری اولین شخصیتی است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدین خلق ایران » پی می برد و دیگران را از همکاری با این سازمان باز می دارد و حتی تغییر ایدئولوژی آنها را پیش بینی می نماید. در این سالها استاد شهید به توصیه حضرت امام مبنی بر تدریس در حوزه علمی قم هفته ای دو روز به قم عزیمت نموده و درسهای مهمی در آن حوزه القا می نماید و همزمان در تهران نیز درسهایی در منزل و غیره تدریس می کند. در سال 1355 به دنبال یک درگیری با یک استاد کمونیست دانشکده الهیات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته می شود. همچنین در این سالها استاد شهید با همکاری تنی چند از شخصیتهای روحانی، «جامعه روحانیت مبارز تهران » را بنیان می گذارد بدان امید که روحانیت شهرستانها نیز به تدریج چنین سازمانی پیدا کند.

گرچه ارتباط استاد مطهری با امام خمینی پس از تبعید ایشان از ایران به وسیله نامه و غیره استمرار داشته است ولی در سال 1355 موفق گردید مسافرتی به نجف اشرف نموده و ضمن دیدار با امام خمینی درباره مسائل مهم نهضت و حوزه های علمیه با ایشان مشورت نماید. پس از شهادت آیت الله سید مصطفی خمینی و آغاز دوره جدید نهضت اسلامی، استاد مطهری به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار می گیرد و در تمام مراحل آن نقشی اساسی ایفا می نماید. در دوران اقامت حضرت امام در پاریس، سفری به آن دیار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ایشان گفتگو می کند و در همین سفر امام خمینی ایشان را مسؤول تشکیل شورای انقلاب اسلامی می نماید. هنگام بازگشت امام خمینی به ایران مسؤولیت کمیته استقبال از امام را شخصاً به عهده می گیرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی و پس از آن همواره در کنار رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی و مشاوری دلسوز و مورد اعتماد برای ایشان بود تا اینکه در ساعت بیست و دو و بیست دقیقه سه شنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال 1358 در تاریکی شب در حالی که از یکی از جلسات فکری سیاسی بیرون آمده بود یا گلوله گروه نادان و جنایتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت می رسد و امام و امت اسلام در حالی که امیدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمی عظیم فرو می روند.

سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
تاثیر نوع رابطه بین معلم و شاگردانش در خلاقیت
سلامت روانی در مفهوم دقیق کلمه به معنای احساس رضایت و شادابی و نشاط و تعادل روانی، درک درست از واقعیتها و ارائه پاسخ سازگارانه و مؤثر در برخورد با آنها، تعامل سالم دنیای درونی فرد با دنیای پیرامون است.

بیاموخت آدم ز پروردگار/ کلام و سخنهای بس استوار
که گردید باعث که یکتا خدا/ پذیرد از او توبه را از خطا
خدای رحیمست و توبه پذیر/ بسی مهربان است آن بی نظیر

در مورد مفهوم سلامت روانی، نگرش عموم روانشناسان آن است که ملامت روانی یکی از جنبه های سلامت عمومی یعنی برخورداری از رفاه کامل جسمی و روانی و اجتماعی و معنوی است. سلامت روانی در مفهوم دقیق کلمه به معنای احساس رضایت و شادابی و نشاط و تعادل روانی، درک درست از واقعیتها و ارائه پاسخ سازگارانه و مؤثر در برخورد با آنها، تعامل سالم دنیای درونی فرد با دنیای پیرامون است.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله آندرس سرانو ( همراه با تصاویر )

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله آندرس سرانو ( همراه با تصاویر ) دارای 25 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله آندرس سرانو ( همراه با تصاویر )  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله آندرس سرانو ( همراه با تصاویر )،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله آندرس سرانو ( همراه با تصاویر ) :

آندرس سرانو ) همراه با تصاویر )

آندرس سرانو در سال 1950در شهرنیویورك متولد شد. پدرش اهل آمریكای مركزی – هوندوراس- و مادرش افریقایی – كوبایی بود. او در خانواده ای به شدت مذهبی (كاتولیك) بزرگ شد درحالی كه پدر خانواده را ترك كرده و مادر حتی انگلیسی صحبت نمی كرد. وی در17 سالگی در مدرسه موزه بروكلین Brooklyn به تحصیل نقاشی پرداخت.اگرچه او در آن زمان به عكاسی علاقه پیدا كرد،اما بعد از دو سال به سبب اعتیاد به موادمخدر تحصیل را رها كرد.

سرانو اواخر دهه70 اعتیاد را ترك و به عكاسی روی آورد. بعداز 5 سال عكاسی ازپرتره های خیابانی و مناظر،اولین مجموعه خاص خودش را كه با تركیبی از گرایش به مذهب كاتولیك وعلاقه به هنر مكاتب دادائیسم و سوررئالیسم بود، پدید آورد.

درسال 1985آندرس سرانو مجموعه که آمیخته ای ازمایعات بدن است، آغازكرد. در سال1987وی Piss Christ را كه تا امروز به عنوان امضاء آثارش به حساب می آید، عکاسی كرد. در سال 1990او روی مجموعه تصاویری از زنان و مردان بی خانه مان، تعدادی شمایل از «كوكلاكس كلان ها» و روحانیون كاتولیك را آغازكرد.
آخرین مجموعه آندرس سیرانو مجموعه آثاری باعنوان «History Of Sexuality» است.

آندرس سرانو نمایشگاه های متعددی درشهرها وكشورهای مختلف دنیا،از جمله نیویورك،لندن، بلژیك،ایتالیا، رم،یونان،اسكاتلند،اسپانیابرگزاركرده است.
عكسهای زیراز كتاب آمریكا« America»چاپ سال2004 است.

پل استرند( Paul Starnd )،(تولد 1890- وفات 1976)، عكاسی را در دهه 1910 در نیویورك آغاز كرد. اوائل دهه 20 او در عكاسی و همچنین نقاشی به شهرت رسید. در سال 1926 از نیومكزیكو دیدن كرد و سه تابستان متوالی كه اولین آنها سال 1930 بود به آنجا بازگشت و از دوستان و آشنایان هنرمندش پرتره گرفت. میان هنرمندان و نویسندگان نیومکزیکو بود كه اعتقاد استرند به ارزش انسان گرایانه چهره نگاری شكل گرفت.

عکس استرند که توسط استیگلیتز گرفته شده است
پس از آن استرند به مكزیك سفر كرد، جائی كه مناظر، معماری، هنر محلی و مردم موضوع عكاسی وی شدند. او در سال 1934 برای دولت مكزیك فیلمی درباره ی ماهیگیرها ساخت. 13 سال قبل از آن هم با چارلز شیلر در ساخت فیلمی به نام مانهاتا ( Manhatta ) كه تحقیقی بود درمورد آسمانخراشهای شهری همكاری داشت. با بازگشت به نیویورك در اواخر سال 1934 استرند زندگی خود را وقف تاتر و فیلم سازی كرد.

در سال 1943 او عكاسی را از سر گرفت و كار خود را روی مردم و محیط نیوانگلند (در شمال شرقی امریكا) متمركز كرد. در اوایل دهه 1950 استرند به اروپا نقل مكان كرد. شش هفته را در كانون كشاورزی لازارا (Luzzara) در شمال ایتالیا سپری كرد و از آنجا به جزایر شمال غربی اسكاتلند رفت. در دهه 60 او به شمال و غرب افریقا سفر كرده و در آنجا نیز به عكاسی پرداخت.

چارلز ماكسول در حقیقت فیلمبردار زیرآب است. او بیش از 35 سال تجربه عكاسی دریایی دارد و در كنار تهیه فیلم و عكس های مستند، به تهیه فیلم هایی برای استفاده در جلوه های ویژه فیلم های سینمایی نیز می پردازد.
شبكه BBC ،Discovery و مجله National Geographic از جمله مشتریان فیلم ها و تصاویر او از دنیای زیر آب هستند.
چارلز در سال 2002 تعدادی از جوایز Emmy را برای یكی از فیلم ها و مجموعه تصاویر مستندش از زندگی ماهیهای ساردین كوا زولا دریافت كرد.

به علت سفر چارلزماكسول نتوانستیم سوال های مان را از طریق اینترنت با او در میان بگذاریم و با پیغامی مواجه شدیم كه خبر از سفر اندكی طولانی او می داد ، ماکسول در پاسخ ای میل این مصاحبه را که توسط دیوید براون از بخش خبری National Geographic با او انجام شده برای مان فرستاد.
وب سایت چارلز ماكسول كه حاوی اطلاعات ، تصاویر و ویدیو كلیپ هایی از كار های اوست در آدرس http://www.underwatervideo.co.za قرار دارد.

چطور وارد عرصه تصویر برداری زیر آب شدید؟
من از سال 1968 غواصی می كردم و رفته رفته به تصویر برداری از مناظر زیر آب علاقمند شدم در آن زمان تجهیزات و امكانات زیادی برای انجام این كار وجود نداشت و ما حتی با هر بار بیرون آمدن از زیر آب مجبور به تعویض و بازسازی وسایلمان از جمله فلاش ها بودیم. از سال 1987 به شدت به كشف غارها علاقمند شدم و از من به عنوان سرپرست یك تیم غواصی برای بررسی غار ” نفس اژدها” دعوت شد. ظاهرا این بزرگترین دریاچه زیر زمینی دنیا است كه در شمال نامیبیا در آفریقا قرار دارد.

در خلال انجام این پروژه من با جرالد فاور فیلمساز سویسی آشنا شدم ، او از فعالیت های ما در كشف و بررسی غار یك فیلم مستند تلویزیونی می ساخت. دوستان خوبی برای هم شدیم و من به عنوان همكار، او را در حل مشكلات مربوط به نور در محیط كم نور غار كمك كردم.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله زندگی و آثار دکتر علی شریعتی

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله زندگی و آثار دکتر علی شریعتی دارای 3687 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله زندگی و آثار دکتر علی شریعتی  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله زندگی و آثار دکتر علی شریعتی،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله زندگی و آثار دکتر علی شریعتی :

زندگی و آثار دکتر علی شریعتی

شریعتی از تولد تا شهادت:
دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.
در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.

دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ; آشنا شد .

در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

 

دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.
آثارابوذر
اسلام شناسی
امت وامامت
انسان
انسان بی‌خود
اومانیسم اسلامی
با مخاطب‌های آشنا
بازگشت به خویش، بازگشت به کدام خویش

تحلیلی از مناسک حج
تشیع علوی و تشیع صفوی
توتم پرستی
جهاد و شهادت
جهان‌بینی و ایدئولوژی
جهت‌گیری‌های طبقاتی در اسلام
چه باید کرد؟
حج
حسین وارث آدم
خودسازی انقلابی
روش شناخت اسلام
زن
علی
فاطمه فاطمه‌است
فلسفه تاریخ در اسلام
کویر (مجموعه مقالات)
گفت‌وگوهای تنهایی
ما و اقبال
مذهب علیه مذهب
مسئولیت شیعه بودن

میعاد با ابراهیم
نامه‌ها
نیازهای انسان امروز
نیایش
هجرت وتمدن
هنر
ویژگی‌های قرون جدید
هبوط
استحمار
نوروز از زبان دكتر شریعتی

آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند;
در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.

نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند. نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست.

جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز». جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ; در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ; اما نوروز دست مردم را می گیرد

و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده پاک و ; نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد.

فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود. تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند. نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست.

دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟ هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است،

اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.

در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.

تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: ” اباتیمار : اندکی شادی باید ” نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان.

همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند “نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله رابطه سیاست و ادبیات

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله رابطه سیاست و ادبیات دارای 19 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله رابطه سیاست و ادبیات  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله رابطه سیاست و ادبیات،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله رابطه سیاست و ادبیات :

رابطه سیاست و ادبیات

اشاره :
1 -بحث‌ رابطه‌ سیاست‌ و ادبیات، بحث‌ جدیدی‌ نیست، بلكه‌ سابقه‌ آن‌ به‌ دوران‌ یونان‌ باستان، مخصوصاً آثار افلاطون، باز می‌گردد. در دوره‌های‌ بعد نیز، افرادی‌ همانند ژان‌ ژاك‌ روسو به‌ هر دو عرصه‌ توجه‌ داشتند. روسو در كنار نظرات‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ خود به‌ نگارش‌ رمان‌ نیز اقدام‌ كرد. برتراند راسل‌ و ژان‌پل‌ سارتر، به‌ عنوان‌ متفكران‌ دورهِ متأخر، در عین‌ ارائه‌ عقاید فلسفی‌ و سیاسی‌ – اجتماعی‌ خود، رمان‌های‌ جدی‌ نگاشته‌ و حتی‌ فعالان‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ نیز بودند و جایزه‌ نوبل‌ هم‌ دریافت‌ كردند. و باز جدیدتر افرادی، مانند ادوارد سعید، بر نقش‌ روشنفكران‌ در پیوند این‌ دو رشته‌ تأكید داشته‌اند. در كنار این‌ افراد، اندیشمندان‌ دیگری‌ را نیز می‌بینیم‌ كه‌ هنر و ادبیات‌ را مركز ثقل‌ اندیشه‌های‌ فلسفی‌ و اجتماعی‌ خود قرار داده‌ و حتی‌ نوع‌ نگارش‌ و نثر آنها بسیار ادیبانه‌ و شاعرانه‌ است؛ به‌ طوری‌ كه‌ محتوا(Content) و صورت‌(Form) را تا حدود زیادی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ نموده‌اند. آثار شوپنهاور و نیچه‌ اوج‌ این‌ نزدیكی‌ است‌ به‌ طوری‌ كه‌ برخی‌ نیچه‌ را بیشتر یك‌ ادیب‌ می‌شناسند تا یك‌ فیلسوف.

اما در كنار این‌ همه‌ پیوند و نزدیكی، چرا هنوز رابطه‌ سیاست‌ و ادبیات‌ تا این‌ اندازه‌ مبهم‌ است؟ چرا ادیبان‌ و سیاست‌شناسان‌ و سیاستمداران‌ تا این‌ حد از هم‌ دور بوده‌ و هیچ‌ حوزه‌ مشتركی‌ برای‌ آنها قابل‌ تصور نیست؟ این‌ مسأله‌ امروزه‌ در كشورهای‌ غربی‌ چندان‌ صادق‌ نیست، اما در كشور ما بین‌ این‌ دو حوزه‌ حائل‌ عمیقی‌ وجود دارد. در كشورهای‌ غربی‌ به‌ اهمیت‌ رابطه‌ این‌ دو توجه‌ بسیار شده‌ است. میزان‌ آثاری‌ كه‌ در این‌ زمینه‌ نوشته‌ شده‌ است، نشان‌ از این‌ توجه‌ دارد. این‌ نوشتار در صدد درك‌ رابطه‌ سیاست‌ و ادبیات‌ است‌ و از این‌ مجرا می‌توان‌ هم‌ به‌ اهمیت‌ و هم‌ به‌ زمینه‌های‌ مشترك‌ بین‌ آنها پی‌برد و در این‌ مورد، در نهایت، تا حدودی‌ به‌ مباحث‌ و رهیافت‌هایی‌ جدید رسید.

فهم‌ رابطه‌ سیاست‌ و ادبیات، نیازمند بررسی‌ پیرامون‌ این‌ دو حوزه‌ و تفاوت‌های‌ آنها است. در اینجا در صدد پیوند و یكسان‌سازی‌ این‌ دو رشته‌ نیستیم، بلكه‌ هدف‌ كسب‌ حوزه‌ مشترك‌ است. پس‌ بلافاصله‌ باید گفت‌ كه‌ سیاست‌ چیست؟ در اینجا لازم‌ است‌ كه‌ سیاست‌ به‌ معنای‌ عمل‌ سیاسی‌(Practice) را از علم‌ سیاست‌ (Political Science) تفكیك‌ كنیم. سیاست، در حقیقت، عمل‌ سیاسی‌ را به‌ ذهن‌ متبادر می‌كند. یعنی‌ آنچه‌ به‌ طور روزمره‌ در سطح‌ جامعه‌ انجام‌ می‌شود. سیاست‌ به‌ طور كلی‌ در همه‌ جای‌ اجتماع‌ یافت‌ می‌شود. در هر كجا كه‌ انسان‌ها به‌ دور هم‌ جمع‌ شوند، سیاست‌ وجود دارد. قدرت‌ و تضاد كه‌ در اجتماعات‌ انسانی‌ پدید می‌آیند، زمینه‌ساز ایجاد سیاست‌ می‌باشند. سیاست‌ به‌ معنای‌ عملی‌ در تمامی‌ مراحل‌ در رفتارهای‌ سیاسی‌ ما رخ‌ می‌نماید و جلوه‌گر است‌ و كل‌ اجتماعات‌ یك‌ جامعه‌ را در بر می‌گیرد. مانند: دولت، سازمان‌های‌ خصوصی‌ و نیمه‌ عمومی، احزاب‌ و سازمان‌های‌ میانجی‌ و غیره.

سیاست‌ به‌ معنی‌ عملی‌ آن‌ از حوزه‌ نظری‌ یعنی‌ مطالعه‌ سیستماتیك‌ پدیده‌های‌ سیاسی‌ متفاوت‌ است. سیاست‌ در وجه‌ نظری‌ آن‌ به‌ ما می‌آموزد كه‌ چگونه‌ دانشی‌ در مورد سیاست‌ و در مورد زندگی‌ سیاسی‌ كسب‌ كنیم؟ چگونه‌ سیاست‌ را از جنبه‌های‌ دیگر زندگی‌ بشری‌ تمییز و تشخیص‌ دهیم؟ از چه‌ جنبه‌هایی‌ نظام‌های‌ سیاسی‌ به‌ همدیگر شبیه‌ هستند؟ از چه‌ جنبه‌هایی‌ نظام‌های‌ سیاسی‌ از هم‌ متفاوت‌ می‌باشند؟ نقش‌ اقتدار(Autharity) و قدرت‌(Power) در نظام‌های‌ سیاسی‌ چیست؟ افراد در سیاست‌ چگونه‌ رفتار می‌كنند؟ اگر ویژگی‌های‌ خاصی‌ برای‌ فرد سیاسی‌(Homo Politicus) وجود دارند، كدامند؟ چه‌ نوع‌ شرایطی‌ ثبات‌(Stability) ، تغییر(Change) و یا انقلاب‌(Revolution) را در یك‌ نظام‌ سیاسی‌ ایجاد می‌كند؟ چه‌ چیزی‌ لازم‌ است‌ تا صلح‌ اجتماعی‌ حفظ‌ شود و خشونت‌ قابل‌ اجتناب‌ باشد؟ چه‌ نوع‌ نظام‌ سیاسی‌ بهترین‌ است؟ چگونه‌ باید در مورد این‌ سؤالات‌ كه‌ در سیاست‌ چه‌ چیزی‌ بهترین‌(The Best) است، تصمیم‌ گرفت؟ و در نهایت‌ این‌ كه‌ دانش‌ سیاسی‌ حوزه‌ فرد و دولت‌ و نیز حوزه‌های‌ میانی‌ را كه‌ موسوم‌ به‌ حوزه‌ جامعه‌ مدنی‌ است، تنظیم‌ و بررسی‌ می‌كند.

در مقابل، تأكید ادبیات‌ بیشتر بر افراد است‌ و سعی‌ در ایجاد رابطه‌ مستقیم‌تر با افراد دارد. از آنجا كه‌ ادبیات‌ به‌ حوزه‌ زیبایی‌ شناختی‌ محدود می‌گردد، با مكنونات‌ قلبی‌ نویسنده‌ رابطه‌ دارد و بهتر و راحت‌تر امكان‌ پیوند افراد را برقرار می‌كند. هگل، در مورد معنا و ماهیت‌ ادبیات می‌گوید:
چون‌ مثال‌ حقیقت، مطلق‌ است، چنین‌ بر می‌آید كه‌ حقیقت‌ و زیبایی‌ هر دو یك‌ چیزند. آنچه‌ برای‌ نمایش‌ زیبایی‌ راستین‌ بیش‌ از هر چیز ضرورت‌ دارد، پایان‌ناپذیری‌ و آزادی‌ است. هنر آفریده‌ روح‌ است، هنر باید از آموزش‌ اخلاقی‌ بپرهیزد. اگر هنر را وسیله‌ آموزش‌ كنیم، به‌ خاصیت‌ پایان‌ناپذیری‌ آن‌ كه‌ ذاتی‌ هنر است، زیان‌ می‌رسانیم.

در نقد هگلی‌ و در نقد هیپولیت‌ تن، عظمت‌ اجتماعی‌ یا تاریخی‌ با عظمت‌ هنری‌ یكسان‌ دانسته‌ می‌شود.
هنر و ادبیات‌ به‌ خاطر تأكید بر جنبه‌های‌ زیبایی‌شناسانه‌ بر: لذت‌ اشاره‌ دارند و برای‌ لذت‌ بردن‌ مقاصد و دلربایی‌های‌ بی‌شمار دارند. اما آیا ادبیات‌ صرفاً به‌ تفریح‌ و سرگرمی‌ انسان‌ها و كاووش‌ صرف‌ در حوزه‌های‌ زیبایی‌ شناسانه‌ و شخصی‌ منحصر می‌شود؟

مثلاً اگر گفته‌ شود شعر، بازی‌ یا سرگرمی‌ خودانگیخته‌ای‌ است، احساس‌ می‌كنیم‌ كه‌ نه‌ حق‌ مراقبت‌ و مهارت‌ و طرح‌ریزی‌ هنرمند ادا شده‌ و نه‌ به‌ جدی‌ بودن‌ و اهمیت‌ شعر توجه‌ شده‌ است. اما اگر گفته‌ شود كه‌ شعر، كار یا صناعت‌ است، احساس‌ می‌كنیم‌ كه‌ شادی‌ ناشی‌ از آن‌ و آنچه‌ كانت‌ بی‌غرضی‌ شعر می‌نامد، منقص‌ شده‌ است. باید وظیفه‌ هنر را آنچنان‌ بیان‌ كنیم‌ كه‌ در آن‌ واحد هم‌ حق‌ لذت‌ ادا شود و هم‌ حق‌ فایده‌. ادبیات‌ به‌ واسطه‌ همین‌ فایده‌ رسانی، امكان‌ پیوند و رابطه‌ با سیاست‌ را دارد. این‌ كه‌ چگونه‌ این‌ فایده‌ رسانی‌ ممكن‌ است، در بخش‌ آینده‌ بدان‌ پرداخته‌ خواهد شد. اما قبل‌ از آن‌ ضروری‌ است‌ كه‌ با بررسی‌ تفاوت‌های‌ این‌ دو، درك‌ بهتری‌ از آنها داشته‌ باشیم. به‌ سخن‌ دیگر، دریافت‌ تفاوت‌های‌ این‌ دو حوزه‌ فهم‌ ما را از آنها گسترش‌ می‌دهد:

1- خاص‌ بودن‌ در مقابل‌ جهان‌ شمول‌ بودن‌(Particularity V.University) ادبیات‌ بر جنبه‌های‌ خاصی‌ از زندگی‌ روزمره‌ بشری‌ تأكید دارد كه‌ ممكن‌ است‌ در شرایط‌ و وضعیت‌ و یا افراد دیگر، متفاوت‌ با وضعیت‌ سابق‌ عمل‌ نماید. اما هدف‌ سیاست‌ طرح‌ كلی‌ و حتی‌ جهان‌ شمول‌ از زندگی‌ سیاسی‌ است‌ تا بتواند آن‌ را برای‌ تمامی‌ جوامع‌ تعمیم‌ دهد. اگر دانش‌ سیاسی، امكان‌ تعمیم‌ و عمومیت‌ نداشته‌ باشد، اهمیت‌ خود را از دست‌ می‌دهد؛ لذا عده‌ای‌ خاص‌ بودن‌ ادبیات‌ را از نقاط‌ ضعف‌ آن‌ می‌دانند و به‌ همین‌ دلیل‌ امكان‌ ارائه‌ راه‌ حل‌ كلی‌ را برای‌ ما مقدور نمی‌سازد، بلكه‌ حقایق‌ متعدد را در درون‌ خود دارد.
2- احتمالی‌ یا تصادفی‌ بودن‌ در قبال‌ حقیقی‌ یا غیر تصادفی‌ بودن‌(V.Realistic Accidental) ادبیات‌ عمدتاً به‌ احتمالات‌ توجه‌ دارد و یك‌ تصادف‌ ممكن‌ است‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از جریان‌ رمان‌ یا داستانی‌ را تغییر دهد. اگر چه‌ این‌ تصادفی‌ بودن‌ در زندگی‌ روزمره‌ نیز ممكن‌ است، ولی‌ در دانش‌ سیاسی‌ نمی‌توان‌ بر تصادف‌ و احتمال‌ تكیه‌ كرد. دانش‌ سیاسی‌ باید ما را به‌ واقعیت‌ و حقیقت‌ رهنمون‌ كند. به‌ گفته‌ برتولد برشت: باید به‌ افشای‌ واقعیت‌ پرداخت‌ و حقایق‌ را بیان‌ كرد؛ حقایقی‌ كه‌ در تیرگی‌ها پنهان‌ نگاه‌ داشته‌ شده‌ است. دانش‌ سیاسی‌ باید حرف‌ خود را بر اساس‌ واقعیت‌ و حقیقت، تمام‌ و كمال‌ بگوید و اساساً توجه‌ به‌ تصادف‌ و بخت، امكان‌ طرح‌ نظریه‌ای‌ جهان‌ شمول‌ را كاهش‌ می‌دهد. به‌ این‌ دلیل، ایرس‌ مرداك، با تأثیر از ویتگنشتاین، ادبیات‌ را یك‌ تصویر(Picture) می‌داند.

3- خلاقیت‌ در قبال‌ كشف‌ كردن (Creativeness V.Discovery) ادبیات‌ حوزه‌ خلق‌ و ایجاد موقعیت‌های‌ جدید و به‌ عبارتی‌ دیگر، حوزه‌ خلق‌ زیبایی‌هاست. در حوزه‌ ادبیات‌ امكان‌ دست‌كاری‌ و پردازش‌ و پرورش‌های‌ مختلف‌ وجود دارد. ما می‌توانیم‌ وضعیتی‌ را تصور كنیم‌ كه‌ اصلاً واقعی‌ نباشد و بر اساس‌ یك‌ تصادف‌ و خیال‌ ایجاد شده‌ باشد. ولی‌ در دانش‌ سیاسی‌ باید به‌ دنبال‌ كشف‌ واقعیت‌های‌ بیرونی‌ بود و برای‌ این‌ كه‌ نظریه‌ای‌ بتواند جامعیت‌ و گستردگی‌ خود را به‌ اثبات‌ برساند، باید حقیقت‌ و واقعیت‌ كلی‌ را كشف‌ كند كه‌ قابلیت‌ و كارایی‌ بیشتری‌ داشته‌ باشد. ماندگاری‌ و پذیرش‌ دانش‌ سیاسی‌ در تطابق‌ هر چه‌ بیشتر آن‌ با دنیای‌ خارج‌ است.
4- رازگرایی‌ در قبال‌ روشنگری‌(Mysterism V.Enlightmenism) همانطور كه‌ ایرس‌ مرداك‌ نیز معتقد است‌، ادبیات‌ از آنجایی‌ كه‌ امكان‌ خلاقیت‌ دارد، از نظر روشی‌ می‌تواند حالت‌ رازگرایانه‌ و رازورزانه‌ داشته‌ باشد. ولی‌ دانش‌ سیاسی‌ بیشتر در صدد تبیین‌ است. هدف‌ دانش‌ سیاسی، طرح‌ زیبایی‌ گرایانه‌ از جهان‌ بیرونی، بلكه‌ كشف‌ و تبیین‌ دنیای‌ واقعی‌ در جهت‌ روشنگری‌ است: تصور می‌كنم‌ محور كار رمان‌نویس‌ و نمایش‌نامه‌ نویس‌ كوشش‌ برای‌ ایجاد توهم‌ و محور كار فیلسوف‌ (سیاسی) سعی‌ در زدودن‌ توهم‌ است‌. به‌ همین‌ دلیل‌ نوشتار ادبی‌ ممكن‌ است‌ پیچیده‌تر باشد. ولی‌ نوشتار سیاسی‌ باید حداكثر جانب‌ ساده‌نویسی‌ را رعایت‌ نماید. (اگر چه‌ هگل‌ در این‌ میان‌ استثنا است).

5- تصور در قبال‌ استدلال‌.(Imagintion V.Argument) ادبیات‌ باوهم، خیال، تصور و مباحث‌ رازآلود سروكار دارد. این‌ مسأله‌ باعث‌ می‌شود كه‌ هیجانات انسانی‌ را برانگیزد و حساسیت‌ (Sensivity) ایجاد نماید و به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ كه‌ تأثیر مستقیم‌ دارد. ولی‌ دانش‌ سیاسی‌ به‌ دنبال‌ استدلال‌ و بحث‌ و جدل‌ برای‌ درك‌ واقعی‌تر است‌ و به‌ این‌ خاطر غیر هیجانی، بی‌طرف‌ و غیر مستقیم‌ بر افراد تأثیر می‌گذارد و تنها از طریق‌ استدلال‌ است‌ كه‌ می‌تواند قاعده‌ جهان‌ شمول‌ ارائه‌ كرد.

6- صورت‌ در قبال‌ محتوا(Form V.Content) : ادبیات‌ به‌ دنبال‌ تصویر صورت‌ زیبا است. به‌ سخن‌ دیگر در صدد كمال‌ فرم‌ است‌. ولی‌ دانش‌ سیاسی‌ به‌ دنبال‌ ارائه‌ محتوای‌ بهتر است‌ و اگر با صورت‌ زیباتر نیز ارائه‌ شود، بر غنای‌ كار می‌افزاید. به‌ این‌ خاطر، ادبیات‌ سیاسی‌ سخت‌ و دشوار، نظیر ادبیات‌ هگل، نیز قابل‌ توجه‌ است‌ زیرا از محتوای‌ غنی‌ برخوردار است.
در مجموع، ادبیات‌ در صدد است‌ كه‌ دنیای‌ بیرون‌ را همان‌ طور كه‌ درك‌ و فهم‌ و احساس‌ می‌كند، تصویرسازی‌ نماید. ادبیات‌ مثل‌ داستان‌ زندگی‌ روزمره‌ انسان‌ها طبیعی‌ است. ولی‌ دانش‌ سیاسی‌ به‌ دنبال‌ این‌ است‌ كه‌ دنیای‌ بیرون‌ را واقعی‌ سازد و راهكارها و برنامه‌هایی‌ برای‌ خود می‌چیند و زندگی‌ روزمره‌ را در راستای‌ اهدافی‌ خاص، یا به‌ سخن‌ بهتر، بر اساس‌ منافع‌ خاص‌ ترتیب‌ و نظم‌ دهد. اما با همه‌ این‌ تفاوت‌ها چگونه‌ می‌توان‌ به‌ زمینه‌ مشترك‌ رسید و بین‌ این‌ دو قلمرو پل‌ زد؟

اگر نگاهی‌ اجمالی‌ و كلان‌ به‌ كلیت‌ تعامل‌ سیاست‌ و ادبیات‌ از یونان‌ باستان‌ به‌ بعد داشته‌ باشیم. درك‌ رابطه‌ این‌ دو حوزه‌ در عصر جدید و دست‌یابی‌ به‌ زمینه‌ مشترك‌ بهتر خواهد بود. برای‌ این‌ كار ضروری‌ است‌ كه‌ سه‌ دوره: قبل‌ از مدرن، دوره‌ مدرن‌ و دوره‌ پس‌ از مدرن‌ را از هم‌ تفكیك‌ كرد.
دوره‌ قبل‌ از مدرن فاصله‌ یونان‌ باستان‌ و عصر مسیحیت‌ را در بر می‌گیرد. در یونان‌ باستان، انسان‌ و فرد به‌ طور مجزا از جامعه‌ مطرح‌ نبوده‌ است، بلكه‌ فرد در اجتماع‌ به‌ عنوان‌ شهروند قابل‌ پذیرش‌ بود. جامعه‌ دولت‌ – شهر بر فرد مقدم‌ بود و زندگی‌ فرد در زندگی‌ عمومی‌ تعین‌ می‌یافت. عرصه‌ عمومی‌ وجه‌ غالب‌ زندگی‌ یونانی‌ بود و انسان‌ تنها در زندگی‌ عمومی‌ به‌ عنوان‌ شهروند مطرح‌ بود كه‌ می‌بایست‌ وظیفه‌ اجتماعی‌ خود را به‌ نحو بهینه‌ انجام‌ می‌ داد و تنها در این‌ صورت‌ امكان‌ كسب‌ فضایل‌ برایش‌ مهیا بود. انسان‌ خارج‌ از دولت‌ – شهر اصلاً انسان‌ محسوب‌ نمی‌شد. او یا دد بود یا خدا آنچه‌ مد نظر بود، سعادت‌ دولت‌ – شهر بود و سعادت‌ انسان‌ با سعادت‌ شهر عجین‌ شده‌ بود. انسان‌ برای‌ كسب‌ فضایل‌ انسانی‌ تربیت‌ نمی‌شد، بلكه‌ آموزش‌ سخنوری، موسیقی، امور نظامی‌ و غیره‌ از وظایف‌ شهروندی‌ فرد بود. به‌ همین‌ دلیل، اخلاق‌ جنبه‌ فردی‌ نداشت‌ و با سیاست‌ یكسان‌ نگریسته‌ می‌شد. انسان‌ در آن‌ جامعه‌ حیوانی‌ اجتماعی‌ بود.

از آنجا كه‌ برای‌ فرد وضعیتی‌ برتر یعنی‌ سعادت‌ دولت‌ شهر و، یا به‌ گفته‌ افلاطون، خیر اعلا كه‌ سعادت‌ حقیقی‌ است، مطرح‌ بود، سیاست‌ و ادبیات‌ باید بدان‌ منظور گام‌ بر می‌داشتند. همچنین، از آنجا كه‌ بین‌ زندگی‌ اخلاقی‌ و سیاسی‌ تفاوتی‌ وجود نداشت‌ و زندگی‌ عمومی‌ برتر شمرده‌ می‌شد، ادبیات‌ جنبه‌ خصوصی‌ نداشت‌ و می‌بایست‌ همعرض‌ با امر عمومی‌ و یا خیری‌ برتر عمل‌ می‌نمود. لذا ادبیات‌ رایج‌ در یونان‌ باستان‌ شامل‌ حماسه‌ هومر، طنز آریستوفانس، اشعار هزیود و در نهایت‌ عصر تراژدی‌های‌ سه‌ گانه‌ آیسخولوس، سوفوكلس‌ و اورپید، همگی‌ در راستای‌ عرصه‌ عمومی‌ و اجتماعی‌ بود. نقش‌ این‌ نوع‌ ادبیات‌ در تربیت‌ انسان‌ها بسیار با اهمیت‌ بود. به‌ همین‌ دلیل، سعی‌ در كنترل‌ جنبه‌های‌ اخلاقی‌ ادبیات‌ داشتند. مباحث‌ افلاطون‌ در رساله‌ جمهور نیز، همسو با این‌ هدف‌ است. افلاطون‌ هنر را می‌ مسیس‌ Memesis یا تقلید و نمایش‌ می‌دانست‌ كه‌ برگردان‌ مبتذل‌ و غیر واقعی‌ از حقیقت‌ است‌ و به‌ جای‌ آن‌ قائل‌ به‌ آنام‌ نسیس‌ یعنی‌ آنچه‌ نمی‌دانستیم‌ كه‌ می‌دانیم، بود و هنر صرفاً آیینه‌دار طبیعت است. افلاطون‌ هنر و ادبیات‌ را به‌ صورت‌ كنترل‌ شده‌ و دولتی‌ برای‌ تربیت‌ افراد مدینه‌ فاضله‌ خود مد نظر داشت.

در عصر مسیحیت‌ نیز، جایگاه‌ انسان‌ در جامعه‌ دچار ابهام‌ بیشتری‌ شد. از یك‌ سو، فردیت‌ انسان‌ به‌ نسبت‌ دوره‌ یونان‌ باستان‌ بیشتر تحكیم‌ شد؛ زیرا انسان‌ خود باید جوابگوی‌ اعمال‌ خویش‌ باشد و وظیفه‌ او كسب‌ سعادت‌ اخروی‌ خود بود. از سوی‌ دیگر، انسان‌ به‌ واسطه‌ گناه‌ اولیه‌ به‌ این‌ جهان‌ آورده‌ شده‌ است‌ تا آن‌ را جبران‌ نماید. دنیای‌ فعلی‌ فرصتی‌ است‌ برای‌ انسان‌ گناهكار كه‌ توبه‌ كند. و با تحمل‌ درد و رنج‌ خود را برای‌ سعادت‌ ابدی‌ آماده‌ نماید. در این‌ صورت‌ این‌ دنیا تماماً ناپاك‌ و شر است‌ و فرد باید خود را از هر چه‌ شر است‌ پاك‌ نماید. در چنین‌ وضعیتی‌ پرداختن‌ به‌ ادبیات، به‌ عنوان‌ نگاهی‌ زیبایی‌ شناسانه، به‌ هیچ‌ وجه‌ مقدور نمی‌باشد. جهان‌ در نظر انسان‌ مسیحی‌ یك‌ سره‌ ناپاك‌ و آلوده‌ است. اینجا جای‌ لذت‌ نیست، بلكه‌ مكان‌ درد و رنج‌ است. ادبیات‌ راهی‌ به‌ غیر از تقرب‌ به‌ سوی‌ پروردگار و جهان‌ دیگر ندارد.

در مجموع، دوره‌ قبل‌ از مدرن‌ به‌ دلیل‌ وجود خیر برتر از ادبیات‌ و سیاست، این‌ دو حوزه‌ باید به‌ خاطر آن‌ خیر اعلا گام‌ بر می‌داشتند و هر دو، یك‌ مسیر را با دو روش‌ طی‌ می‌كردند كه‌ البته‌ نگاه‌ به‌ ادبیات‌ بواسطه‌ جنبه‌های‌ آموزش‌ اخلاقی‌ و تربیتی‌ آن‌ بایستی‌ تحت‌ كنترل‌ جدی‌ می‌بود. برداشت‌ فیلسوفان‌ از ادبیات‌ تصوری‌ به‌ دو گونه‌ بوده‌ است: اول، ذاتاً شناخت‌ شناسانه‌ است‌ كه‌ خلق‌ درام‌های‌ بزرگ‌ و اشعار در یك‌ منظر عمیق، اشتباه‌ و اغفال‌ كننده‌ دنیای‌ واقعی است‌ و دوم‌ از منظر اخلاقی‌ است‌ كه‌ بدون‌ توجه‌ فلسفی‌ ادبیات‌ تصوری‌ عمدتاً خطرناك‌ و مشكل‌ است. البته‌ این‌ طرز تفكر مربوط‌ به‌ زمان‌ حال‌ نیست‌ بلكه‌ از زمان‌ افلاطون‌ هم‌ این‌ گونه‌ بوده‌ است.

اما دوره‌ دوم‌ كه‌ به‌ عصر مدرنیته نیز شهرت‌ دارد، از عصر رنسانس‌ شروع‌ می‌شود. تحول‌ عمده‌ رنسانس‌ به‌ این‌ امر باز می‌گردد كه‌ نگاه‌ بدبینانه‌ به‌ انسان‌ به‌ عنوان‌ انسان‌ تائب‌ دیگر موضوعیت‌ ندارد. انسان‌ به‌ عنوان‌ مركز ثقل‌ هستی‌ مطرح‌ می‌شود و او باید رابطه‌ خود را با جامعه، طبیعت‌ و خداوند مجدداً پایه‌ریزی‌ كند. انسان‌ عصر رنسانس‌ خلق‌ نشده‌ است‌ كه‌ گناه‌ و مافات‌ انسان‌ اولیه‌ را پس‌ دهد. بلكه‌ پا به‌ عرصه‌ گیتی‌ نهاده‌ است‌ كه‌ خالق‌ باشد و در مقابل‌ مشكلات‌ طبیعت‌ بر آن‌ غلبه‌ نماید. انسان‌ دیگر زیر چرخ‌ دنده‌های‌ شهر یا جامعه‌ خرد نمی‌شود و یا تبعید شده‌ و مسخر طبیعت‌ نمی‌باشد. انسان‌ جدید، خود را نمادی‌ از خداوند در این‌ جهان‌ می‌داند و از آنجایی‌ كه‌ روح‌ خدایی‌ در او دمیده‌ شده‌ است، باید همانند خالق‌ خود در طبیعت‌ به‌ آفرینشگری‌ دست‌ یازد. انسان‌ جدید دیگر غلبه‌ و سلطه‌ طبیعت‌ و عقاید متافیزیكی‌ كه‌ او را مقید و منكوب‌ می‌نمود، را نمی‌پذیرد و در صدد بر می‌آید كه‌ جامعه، طبیعت‌ و جهان‌ پیرامون‌ را بر اساس‌ مقتضیات‌ خود سازمان‌دهی‌ كند. انسان، خداوند میرا در عرصه‌ گیتی‌ شد. سیاسیت‌ و ادبیات، حوزه‌های‌ مستقلی‌ برای‌ خود یافتند. دیگر خیر برتری‌ راه‌ و هدف‌ آنها را مشخص‌ نمی‌كند. بلكه‌ این‌ انسان‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ مقتضیات‌ خود، به‌ دنیای‌ پیرامون، از جمله‌ ادبیات‌ و سیاست، تعین‌ می‌بخشد.

ژ.شینه‌ در شعری‌ آموزشی‌ آورده‌ است:
فهم‌ درست‌ یا همان‌ عقل‌ است‌ كه‌ همه‌ چیز را فراهم‌ می‌كند. فضیلت، نبوغ، هوش، استداد، ذوق، فضیلت‌ چیست؟ عقل‌ است‌ در عمل، استعداد چیست؟ عقل‌ است‌ در عرصه‌ درخشان. هوش؟ عقل‌ است‌ در بیان‌ زیبا، ذوق‌ چیزی‌ نیست‌ جز فهم‌ درست‌ و مهذب‌ و نبوغ‌ همان‌ عقل‌ است‌ در مرتبه‌ والا. ادبیات‌ همسو با طبیعت‌ در خدمت‌ عقل‌ انسانی‌ بنا نهاده‌ می‌شد. حتی‌ زیبایی‌شناسی‌ نیز، بر اساس‌ فلسفه‌ دكارت، روندی‌ منطقی‌ می‌یافت‌ كه‌ این‌ روال‌ منجر به‌ رستاخیز ادبیات‌ و فرهنگ‌ آلمان‌ یعنی‌ جنبش‌ طوفان‌ و فشار شد؛ به‌ سخن‌ دیگر، تخصصی‌ شدن‌ فرآیندهای‌ تحقیقات‌ فكری‌ و این‌ ایده‌ كه‌ علم‌ مدلی‌ برای‌ چنین‌ تحقیقاتی‌ است، زمینه‌ را برای‌ جنبش‌ رمانتیك‌ در آلمان‌ فراهم‌ آورد. این‌ جنبش‌ از یك‌ سو، قائل‌ بود كه‌ در ادبیات‌ و هنر، جنبه‌های‌ زیبایی‌ شناسانه‌ صرفاً در عقل‌ خلاصه‌ نمی‌شود، بلكه‌ تخیل‌ و احساس‌ نیز اجزای‌ روحانی‌ بشر محسوب‌ می‌شوند و باید به‌ آنها نیز توجه‌ كرد و از سوی‌ دیگر:

به‌ نظر آنها هر پدیده‌ای‌ – هر فرد انسانی، هر فعالیتی، هر موقعیتی، هر دوره‌ تاریخی، هر تمدنی – دارای‌ كیفیت‌ ویژه‌ای‌ است‌ كه‌ درونمایه‌ یگانه‌ همان‌ پدیده‌ را بیان‌ می‌كند و تلاش‌ برای‌ تأویل‌ این‌ گونه‌ كیفیت‌ها بر تركیبی‌ از عناصر یك‌ دست‌ یا تحلیل‌ و توضیح‌ پدیده‌ها بر حسب‌ قوانین‌ كلی‌ و ثابت‌ موجب‌ از دست‌ رفتن‌ تمایزهای‌ اساسی‌ و مهم‌ می‌شود.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله حکیم عمر خیام

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله حکیم عمر خیام دارای 34 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله حکیم عمر خیام  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله حکیم عمر خیام،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله حکیم عمر خیام :

عمرخیام یگانه بلبل داستان سرای گلشن شعر وشاعری ایران است, که ترانه های دلپذیر ونغمات شورانگیز او دنیا پسند است. تاکنون هیچ یک از شعرا ونویسندگان وحکما واهل سیاست این سرزمین به اندازه ی او در فراخنای جهان شهرت نیافته اند. خیام تنها متفکر ایرانی است که زنده وپاینده بودن نام وگفته ی او در میان تمام دنیا مسلم است. نه بس در پیش شرق شناسان وعلما وادبای مغرب زمین, بلکه در نزد عامه ی کسانی که با خواندن ونوشتن سرکاری دارند. شاید بیش از یک نیمه از متمدنین عرصه ی گیتی به نام او آشنا وبه رباعیاتی که حکیم از روی ذوق طبیعی می سروده است مفتون اند. ایران باید به خود ببالد که درآغوش خویش چنین گوینده ای پرورده که مایه سرافرازی وبلند آوازگی او گردیده است. (1)

 

داشتن قضاوتی عادلانه راجع به هر موضوعی ، تحلیلی همه جانبه را طلب می كند حكیم عمر خیام نیشابوری چهره ای است كه گر چه در یكصد و پنجاه سال گذشته چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران رفته رفته به شهرت و جایگاهی بالنسبه درخور دست یافته است، ولی هنوز برای بازشناخت تمامی ابعاد این شخصیت والای فرهنگی ایران و رسیدن به قضاوتی نسبتا صحیح درباره او به كاركردن بیشتر وبیشتر برروی آثار او و دقیق شدن در گفته هاو نوشته ها راجع به وی و بویژه مروری دوباره بر اوضاع و احوالی كه اوتحت آن زیست و تلاش كرد، نیاز است.(2)

 

حكیم عمر خیام ریاضی دان ومنجم ایرانی وسراینده رباعیات نغز را همه می شناسند. چند هزار مقاله وكتاب درباره او به زبانهای مختلف در جهان به چاپ رسیده,كه بیش از نودوپنج در صد آنها با رباعیات وی پیوند می یابد.انبوه كتابها ومقالاتی كه غربیها درباره عمر خیام نوشته اند,غالبا در گرد محور ” می نوش” و “خوش نوش” می گردد,كه در نگاه اول بعضی از رباعیات منسوب به او به چشم می خورد,ولی از مقام والای علمی خیام كمتر سخن به میان می آورند.

 

كارهای علمی خیام, تقریبا تا آغاز شهرت رباعیات اودرغرب(1859 م)ونخستین ترجمه رساله جبر ومقابله وی از تازی,به نظر ناشناخته مانده بود,ولی پس از آن پژوهشگران تاریخ علوم ریاضی بدان بیشتر روی آورده اند.

در جهان تند رو امروز,كشفیات علمی زود كهنه می شوند,از این رو پژوهش در فراورده های دانش سده های دور,مانند كارهای ریاضی عمر خیام كه مورد توجه كارشناسان تاریخ علم است,برای دانشوران علوم جدید تازگی خواهد یافت,ولی دلیری او در عیارگیری از دانشهای سنتی وكوشش او در نو آوری كهنگی نمی پذیرد. همچنین بدایع هنری وادبی كه از كارگاه مغزاین متفكرخراسانی جهان بین,بیرون تراویده شعر ناب وسخن ماندگار است.

 

سیمای خیام در اذهان چنین به نظر می آید: دانشمندی متفكر,اهل حساب وتیز بین,به دور از مسائل خرد,مكتبی واجتماعی,قهرمان هم آوردی با دشواریهای بنیادی فلسفی وریاضی مانند چگونگی حد ها وامكانات عقلی در برابر محالات,اندیشمندی دلیر كه از سیطره امپراطوری گسترده هزار وپانصد ساله هندسه اقلیدسی به در می رودوپرچم استفلال بر می افرازد,آزاد اندیشی بی پروا كه مدعیان علم وداوریهای جزمی را به چیزی نمی گیرد,ولی آنگاه كه با مردم معمولی سخن می گوید,عصاره تفكرات بلند فلسفی خود را بی تقید وپیچیدگی,در قالب چهار پارههای زیبا برایشان بیان می كند.

 

خیام بی انكه درس مكتبی بدهد,پند وموعظه در میان بیاورد خواننده را آگاهی و هوشیاری می بخشد. چیزهایی را كه فیلسوفان در الفاظ پیچیده و نامانوس و دور و دراز می پوشانند,او به سادگی وزیبایی وكوتاهی می آفریند وجلوه گر میكند.

زندگینامه عمر خیام

دوران کودکی

خواجه امام الحق حكیم عمر بن ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامی مشهور به خیام, فیلسوف, ریاضی دان, منجم, شاعرو یكی از بزرگترین دانشمندان ایرانی واز مفاخر ملی ایران است كه در 12 محرم سال439ه.ق در نیشابور متولد شد.

 

حکیم عمر خیام سنین پنج وشش سالگی را در حالی پشت سر گذاشت که پدرش ابراهیم با کوره سوادی که داشت کم کم احساس می کرد که برا ی بیشتر سوالات او پاسخ کاملی ندارد. وی در فاصله حدود سه ماه, قرا ئت ظاهر قرآن را به خوبی آموخت ولی در مورد معنای آن نمی توانست از پدرش کمک بگیرد. ابراهیم پدرش در نظر داشت که عمر را به مکتبی بسپارد که زیر نظر مولوی قاضی محمد اداره می شد, به همین جهت به مدسه ی علمیه ای در کنار مسجد جامع بود رفت, مدرسه ای دارای حجرات متعددی بود ودرآنجا دروس مقدماتی از قبیل خواندن فارسی, خواندن قرآن, مقدمات عربی- مقدمات حساب, احکام فقهی وکمی ادبیات وعربی تدریس می شد.

عمر در کمتر از فاصله ی دوسال همه ی دانستنی های مقدماتی را که طلاب و کودکان دیگر در فاصله چند سال می خواندند, فراگرفت. سر عت او درفراگیری به قدری شدید بود که مولوی قاضی محمد شخصا به پدرش پیشنهاد کرد تا عمر را به مکتب ” خواجه ابوالحسن انباری ” راهنمایی کند, زیرا ذهن خارق العاده عمر تقاضای علمی بیش از میزان تعلیمات مدرسه قاضی را داشت.

قاضی ابو الحسن انباری, حکیم وریاضی دان معروفی بود, در مکتب او بیشتر به تدریس هندسه وهیئت پرداخته می شد. نبوغ, ذهن باز, قدرت تجزیه وتحلیل چشمگیرعمرزبانزد همگان شده بود ودربدو ورود توجه خواجه را نیز به خود جلب کرد. خواجه مبانی واصول هندسه, ریاضیات وهیات را به عمر آموخت.

 

که پس از مدتی خود قاضی ابوالحسن انباری, از هوش ودقت نظر وذکاوتی بسیار بیشتر از همه شاگردان برای پدرعمر سخن گفت وبیان کرد که تنها نباید وی رابه همین مکتب بفرستد بلکه برای تحصیل علوم حکمت, عرفان, اخلاق وتکمیل معلومات قرآنیه به مکتب ” امام موفق نیشابوری” برود تا از نفس مبارک واخلاق مهذب ایشان هم بهره گیرد, همچنین اگر بتواند پس از تکمیل این دروس به محضرجناب ناصرالمله والدین ” شیخ محمد منصور” برای تحصیل فلسفه حاضر شود.

 

عمر اکنون جوانی رشید, اما بسیار مودب نکته سنج وکم سخن بود. در این ایام شوق تحصیل در مکتب بزرگترین دانشمند نیشابور سراسر وجودش را فراگرفته بود.عمر به مکتب امام موفق نیشابوری راه یافت و باشوقی وافر آنچه را که استاد تدریس می کرد به خوبی می آموخت, ضمنا هم زمان با این مکتب, پس از پایان یافتن تحصیل ازمکتب خواجه ابوالحسن, راه محضر شیخ منصور, استاد سنایی شاعر معروف نیز به روی وی باز شد. در خشش بنیه ی علمی عمر آنچنان بود که هر چند از لحاظ سنی, از سایر همشاگردیهای خود کوچکتر بود ولی آنان را وامی داشت تا اولا به او احترام بگذارند,

ثانیا هر مشکل درسی را که برایشان پیش می آمد به او رجوع می کردند. دراین ایام به تدریج به جز دوستان نزدیک عمر, بقیه او را “عمرخیامی” یا “خیامی” صدا می زدند. او نیز در میان شاگردان امام موفق به دو”حسن” بیشتر علاقه مند شده بود. ” حسن بن علی طوسی” و “حسن بن علی صباح حمیری” که چون هر دونامشان حسن ونام پدرشان علی بود, خیامی ودیگران آنها را به نام “حسن صباح” و”حسن طوسی” می نامیدند.

تحصیل عمر خیامی نزد استادش “محمدمنصور” که درفلسفه ی عصر خویش استادی نامور بود , شور وحالی دیگر داشت. دراین مکتب, عمر خیامی با کتب ابن سینا وآراء این فیلسوف نابغه آشنا شد وچنان شیفته ی آثار وی گردید که مطالعه ی کلیه ی آثار بوعلی سینا را وجهه همت خویش قرار داد وبه تدریج آنچنان در شناخت آراء الهی, فلسفی وعلمی بوعلی تبحـّر پیدا کرد که او را شاگرد بوعلی نامیدند, به گونه ای که هر کس درآثار وافکار بوعلی سوالی داشت به عمر خیامی رجوع می کرد. خیامی تقریبا اکثر نظریات بوعلی را بااستنباط های خود منطبق می دید.

دوران نوجوانی وجوانی

مکتب امام موفق نیشابوری, شیخ محمد منصوری ودگر اساتید نیشابور, دیگر پاسخ سوالات ذهن کجکاو عمر خیامی را نمی داد, او هر چه بزرگتر می شد, هر چه بیشتر مطالعه می کرد وهرچه بیشتر می جست, کمتر می یافت. رسیدن به هر پاسخی برای او مساوی با دسترسی به دهها سوال جدید بود. کم کم محیط علمی نیشابور تشنگی سیراب ناشدنی خیامی را پاسخگو نبود. او دیگر چهره ای موقر, نامی وشناخته شده داشت, در این ایام کم کم به خیام معروف شد.(1)

 

سپس به سمرقند مهاجرت كرد ودر این زمان دو رساله تحریركردوبه جستجوی حامی ومشوقی برآمد.وی رساله هایی را که به تحریر در آورده بودرا به ابوطاهرعبدالرحمن احمد(484_430)قاضی القضات سمرقند تقدیم كرده و مورد توجه وحمایت ابوطاهر وسایر بزرگان سمرقند قرار گرفت.در آنجا كتاب بی نهایت مهم جبرومقابله را به زبان عربی نوشت.

روزی از مسافری دانشمند که از بلخ می آمد وبرای کسب و تجارب بیشتر جهانگردی می کرد شنید که در شهر بلخ, مدارس علمی وسیع تری وجود دارد, به ویژه نام کتاب “مخروطات” نوشته “آپولونیوس” ریاضیدان معروف یونانی را نیز شنید, که نسخه ای از آن در تملک یکی از مشاهیر شهر بلخ است, خیام به شوق دیدن آن کتاب واحتمال اجازه ی نسخه برداری از آن راهی بلخ شد.

خیام پس از مدتی که در بلخ زیست وبا علوم آن مرکز آشنا شد, تصمیم داشت که برای تکمیل دانش خود به ” ری” برود که ناگهان قاصدی از نیشابور رسید وبیماری سخت پدر را به او خبر داد.خیام نیز با عجله اسباب سفر مهیا کرد وبدین منظور که بار دیگر چهره پدر راببیند عازم نیشابور شد. وقتی خیام به نیشابور رسید , ابراهیم هنوز رمقی داشت, وهنوز شب به پایان نرسیده بود که دست در دست عمر وسربر زانوی فرزندش جان سپرد.

خیام در بازگشت به نیشابور, درعین اینکه از زندگی متنعمی برخوردار نبود, اما به موقعیت علمی واجتماعی خویش قانع بود وعرصه ی تدریس و ادامه تحقیق را وجهه همت خویش قرار داد. او ازمیان همه ی دانشها بیشتر به نجوم, ریاضیات وفلسفه عشق می ورزید وهرچند در ادب فارسی وعربی , حدیث وقرآن وفقه نیز متبحر بود اما مشرب فلسفی را انتخاب کرده واز شهرت وگرایش به فقه وعلوم دینی اکراه داشت. (2)

كسی كه گوهر یگانه نیشابور بود,نیشابوری كه به خاطر مهاجرت دانشمندان سراسر عالم مركزیت فرهنگی داشت وخیل دانشجویان از دورترین نقاط مغرب و مشرق به این شهر جذب می شدند.در عنفوان جوانی چنان در كارش معروف شد كه سلطان جلال الدین ملك شاه سلجوقی در سال 467ق(والبته به تدبیر وزیر ایرانی اش)برای اصلاح تقویم نجومی به كار دعوتش كرد.او این دعوت را پذیرفت ودر اصفهان همراه با منجمین روزگارش رصدخانه مهم اصفهان را بنا كرد.پس از اقامت در نیشابور به كارهای مختلف اشتغال داشت,پایه اصلی شهرتش پزشكی و تنجیم بود. به عنوان حاذق ترین پزشك روزگار برای معالجه سلاطین مقتدر سلجوقی به دربار میرفت,معالجه اش بر روی سنجر سلجوقی معروف است.ستاره خوانی را از جنبه های نامطلوب شغل خویش می شمرد و به ندرت پیشگویی می كرداما به شهادت تاریخ همواره پیش گویی هایش درست از آب در میامد.

به گفته علی بن القاضی_الاشرف یوسف القفظی(در اخبار الحكما)علامه زمان بود وبه تدریس تمام علوم یونان می پرداخت.دقت وپاكیزگی نوروز ما از اوست ونو شدن سال یا تحویل آفتاب را از برج حوت به برج حمل تغییر دادوكتاب اقلیدس او در كتاب خانه لیدن هلند است ,رساله وجود وی در موزه لندن,رساله جسم مركب او در كتابخانه آلمان است,با رساله كون و تكلیف سعی به حل علمی مساله خیر وشر كرد,و موسیقی دان بزرگی در عصر وزمان خود بوده و كتاب شرح المسائل من كتاب الموسیقی را نوشته.

نحوه وفات

خیام دستی به عصا و دستی در دست “مینوچهر” نوه ی خویش در باغ قدم میزد. آب زلال وآرامی از جوی وسط باغ می گذشت,صدای پرنده ها , همچون طنین نیایش فرشتگان, گوش جان خیام را نوازش می داد; خیام به سختی اما آرام ومطمئن گام بر میداشت وبه سخنان مینوچهر گوش فرا می داد. از پشت دیوار باغ فریاد چند رهگذر- که به ترکی شعر می خوا ندند- خیام ومینوچهر را به خود متوجه کرد. آنان سپاهیان سلاجقه بودند که برای رفتن به عسگر خانه(پادگان) شادمانی می نمودند. مینوچهر گفت این بیچاره ها هر جا بروند, بالاخره باید به عسگر خانه برگردند. ناگهان در اندرون خیام صدایی ناشناخته وگنگ این جمله را بریده بریده فریاد زد , بالاخره باید برگردند; باید; برگردند; انالله; انالله; واناالیه راجعون; راجعون; راجعون;.

خیام همانجا نشست, دیگر پایش توان حرکت نداشت; به مینوچهر گفت: پسرم اینجا رانشان کن. ببین کجاییم , درخت را علامت بگذار. مینوچهر چنین کرد , روی درخت را با تکه سنگی دایره کشید وگفت بابا علامت گذاشتم. سپس خیام به بستر برگشت ومینوچهر برای خبر کردن امام محمد بغدادی به حوزه ی علمیه ای که وی درآن تدریس می کرد شتافت و وی را به منزل آورد. حکیم خطاب به وی گفت: اهل خانواده ومردانی از پاکان ونیکان رابخواه تا وصیت کنم.

امام بغدادی برای خبر کردن کسانیکه مورد نظرش بودند دستوراتی داد , اما خود از بالین حکیم تکان نخورد. حکیم کتاب ” شفا ” ی این سینا را پیش رو نهاد وبه مطالعه پرداخت , تقریبا وقت غذای ظهر رسیده بود که با خواهش واصرار امام بغدادی حکیم حاضر شد چند لقمه ی غذای سبک بخورد , که یکایک بزرگان و افراد فامیل بحضورش رسیدند.

خیام در جملاتی کوتاه , به آنان توصیه کرد که انسانیت , ایمان وعمل صحیح را که نتیجه اش همزیستی مسالمت آمیز و جامعه ای پاک وبی منازعه است در نظر داشته باشند وبرای هیچ چیز در دنیا ارزش قائل نشوند وهمه چیز را رعایت وامانت بدانند. آنگاه گفت: کتب مرا به امام محمد بغدادی بدهید , زیرا او بهتر از فتح پسرم می تواند از آثار علمی نهفته درآنها استفاده کند. اسباب وآلات مربوط به نجوم را به همراه وسایل مربوط به ریاضی وهندسه را به فتح بدهید که هر چه خواهد با آنان بکند.

جنازه ام را درهمین باغ , زیر درختی که معین کرده ام ومینوچهر بر آن علامتی نهاده است دفن کنید. از همه شما می خواهم که هیچکس در مرگم زاری نکند. زیرا من به اندازه ی کافی زندگی کرده ام وهیچ آرزویی ندارم جز آنکه پاسخ مشکلاتم را پیدا کنم و میدانم که پاسخ آنها را در این جهان نمی یابم. مراسم تشییع جنازه وسایر مراسم سنتی را درساده ترین صورت ممکن برگزار کنید وبگذارید همچنانکه در زندگی ام سکوت وآرامش را دوست داشته ام , مرگم باعث بیدار شدن کودکی از خواب , یا پریدن بیماری از بستر نشود. شما بدانید که من خدا را به همان اندازه که برایم ممکن بود شناختم وامید وارم همین شناخت برای من بس باشد. بار دیگر شما را به دوستی یکدیگر توصیه می کنم.

امام بغدادی , برای چند لحظه به اندرون رفت. دختر , نوه وخدمتکاران را خبر کرد. آنها برای وداع با خیام به درون اتاق آمدند , زمزمه ی گریه شروع شد. هر کس کلامی می گفت . ظاهرا خیام دیگر کسی را نمی شناخت. نفس هایش به شمارش افتاده بود. کم کم صدا ها را نیز نمی شنید , فقط لغزش ذرات نور درچشمانش او را زنده نشان می داد.

شب با همه سنگینی اش روی سینه ی نحیف حکیم عمر خیام افتاده بود. قفسه ی سینه خشکیده وریه ها ی او دیگر تاب گرفتن و باز دادن هوا را نداشت. ضربات نبض کند وکند تر شد وبعد قطع شد , حکیم عمر خیام در گذشت.

عصر حکیم عمر خیام

اوضاع سیاسی و مذهبی

بحث حاضر، اختصاص به آشنایی بازمانه حكیم عمر خیام دارد بحث درباره شخص و شخصیت فرد بدون توجه به اوضاع و احوال حاكم بر او معنا پیدا نمی كند. شخص هم اسیرو مقهور اوضاع و احوال حاكم برزمان خود و هم آقا و سازنده شرایط حاكم بر محیطی است كه در آن رشد و نمو پیدا می كند قدرت و منزلت می یابد، و حتی در مواردی شخصی این قدرت را می یابد كه بر مسیر تاریخ خود و دیگران اثری تعیین كننده بگذارد. (1)

دوره حیات خیام مصادف بود با سلطه تركان سلجوقی بر سرزمین اصلی ایران و تجربه تاریخ بویژه در ایران به ما آموخته است كه هر سلسله و هر حاكمی از شروع پا گرفتن بنیانهای قدرتش تا مرحله حذفش یك منحنی ساده زنگی شكل را طی می كند كه بطور خلاصه به دو بخش قابل تقسیم است: یكی كه از نقطه آغازین حركت سردود مان ویا سلطان شروع و به نقطه اوج قدرت و اقتدار سلسله یا حاكم می رسد و بخش بعدی كه از نقطه اوج شروع و به نقطه حضیض و سرانجام حذف سلسله یا سلطان و حاكم ختم می شود. و حكیم عمر خیام در مرحله اول حكومت سلجوقیان بر ایران زیست، اما این تركان كه بودنداز كجا آمده بودند .

سلجوقیان منتسب به گروهی از تركان چادر نشین غز بودند كه قرنها قبل از روانه شدن بسوی خاك اصلی ایران در صحراهای وسیع بخش پایینی رود سیحون، كه سیردریا نیز خوانده شده است, در رفت و آمد بودند و ییلاق و قشلاق آنها در بخشهای وسیعی از سرزمینهای میان در یای آرال از یك طرف و دریای خزر از طرف دیگر واقع می شده است.

تاریخ اول بار در قرن هشتم میلادی در منابع چینی از این تركان با نام اوغوز

یاد كرده است ( پیگولوسكایا: 264) اغوزها را بعدها تركمنان نیز خواندند. مصنفین عرب نیز آنان را غز نامیده اند.

این تركان در قرن دهم میلادی/قرن چهارم هجری ، بمرور كه خدم و حشمشان رو به فزونی گذارد، زندگی به صورت پراكنده از یكدیگر را ترك كردند و به دوره ای از تمدن كه اصطلاحا«دوره فئودالیسم» یا دوره ملوك الطوایفی و یا خانخانی نام گرفته است، پا گذاشتند. بدین ترتیب ازآغاز قرن چهارم هجری شروع كردند به اجتماع نمودن در سرزمینهای مشخص در زمانهای معین، بطوری كه دارای هویت سیاسی و اجتماعی مشخص شدند و دست زدند به ایجاد ارتباط با دیگر قبایل و طوایف هم عرض خویش. طی این جریان بطئی السیر.

سلجوق سه پسر به نامهای موسی، میكائیل و ارسلان اسرائیل داشت كه احتمالا حكایت از صبغه یهودی بودن بودن این اقوام ترك نژاد دارد، هرچند كه شواهد تاریخی حاكی است كه آل سلجوق و دیگر تركان ناحیه جند كمی قبل از پایان قرن دهم میلادی / قرن چهارم هجری ، به اسلام گرویدند و همین امر به آنها نیرویی مركب از شوق وذوق و تعصب بخشید، نیرویی كه آن را در جهاد علیه قبایل پاگان نشان دادند و بعدها نیز عامل اصلی توفیقات بعدی آنها در فتح بخش اعظم خاورمیانه و خاور نزدیك به معنای امروز و یا آسیای صغیر در معنای سیاسی گذشته آن شد.

سلجوقیان پس از درآمدن به اسلام به قسمت پایینی سیحون كوچ كردند امادر پایان قرن دهم میلادی مجددا از آنجابه ماوراءالنهر رفتند. در این زمان دو پسر میكائیل به نامهای طغرل بیك محمد و چغری بیك داود، نوادگان سلجوق در راس سلجوقیان قرار داشتند. كمی بعد تركان قراخانی نیز به ماوراء النهر آمدند و همین امر موجب برخورد میان آنان و تركان سلجوقی گردید و این برخورد به گونه ای شدید شد كه سران تركان سلجوقی به محمود غزنوی مراجعه كرده و از او خواستند كه در خراسان به آنها اجازه اقامت داده شود و در مقابل تعهد كردند كه در ازای آن برای غزنویان خدمات لشكری انجام دهند.« محمود به غزان ( سلجوقی) اجازه داد تا در شمال خراسان در ناحیه ای میان سرخس و ابیورد اقامت گزینند». این زمان مصادف بودبا اوایل قرن پنجم هجری / قرن یازدهم میلادی . سلاجقه در این زمان مشتمل بودند بر 9 قبیله از تركان غز و دیگر تركان چادرنشین بر سرزمینهای ماوراءالنهر.

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

مقاله بررسی ابیات مثنوی ازدیدگاه صاحب نظران

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید

 مقاله بررسی ابیات مثنوی ازدیدگاه صاحب نظران دارای 211 صفحه می باشد و دارای تنظیمات در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است

فایل ورد مقاله بررسی ابیات مثنوی ازدیدگاه صاحب نظران  کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ريختگي احتمالي در متون زير ،دليل ان کپي کردن اين مطالب از داخل فایل ورد مي باشد و در فايل اصلي مقاله بررسی ابیات مثنوی ازدیدگاه صاحب نظران،به هيچ وجه بهم ريختگي وجود ندارد


بخشی از متن مقاله بررسی ابیات مثنوی ازدیدگاه صاحب نظران :

بررسی ابیات مثنوی
ازدیدگاه صاحب نظران

فهرست مطالب

عنوان صفحه

مقدّمه 3

زندگی نامه مولانا 7

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدّمه
بشنو این نی چون شكایت می كند
از جدایی‌ها حكایت می كند
می‌خواهیم سخن درباره انسانی بگوییم كه چه در دوره خود و چه بعد از زمان خود نابغه زمان است و باید گفت كه از جرگه انسانهای عادی خارج است. انسان والایی كه حكایت های دقیق عرفانی را آن‌چنان زیبا در ذائقه ما می ریزد كه شهد آن روح ما را تازه می سازد. حكایت‌هایی كه با داستانی به ظاهر ساده شروع می‌شود و مفاهیم بلند و عمیق عرفانی از آن نتیجه می شود انسانی كه برای فهمیدن سخنان او باید اهل دل بود تا لطف سخنان او را احساس كرد ولی افسوس كه ما خاكیان در بند این دنیای مجازی لطف سخنان او را در نمی یابیم و از دریای لطف معانی او كه به كنایه ابراز می شود بی نصیبیم. اگر گاهی درك مفاهیم برای ما ثقیل می شود به خاطر آن است كه جر جرار سخن مولانا را به عالمی فراتر از این عالم می كشاند.

دیگر در این قسمت مولانا سخن نمی گوید بلكه بارقه‌ای از لطف الهی‌است كه بر زبان مولانا جاری می شود مولانا بعد از مدتی كه دراین دریای لطف الهی غوطه‌ور است بار دیگر به خود می آید و مطلب را به صورتی زیبا ادامه می دهد.
در این جا باید بگوییم خداوند به همه انسان‌ها چشم لطف دارد و به اولیای خود نظری دیگر؛ به این معنا كه با جرقه‌ای شمع وجود آنها را شعله ور می سازد طوری كه خود می سوزند و دنیایی را روشن می كنند.

چون به سرچشمه این تحولات روحی نظری اندازیم این مطلب را بهتر درك می‌كنیم ما در این جا به صحت و سقم حكایتهایی كه برای عارفان نقل شده است كاری نداریم. بلكه مفهوم آن مورد نظر است همچنان كه خود مولانا گفته است.
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندروی به سان دانه است
دانه معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گرگشت نقل
«مولوی»

نمونه‌هایی برای تفهیم مطلب ذكر می كنیم.
الف:برای تغییر حال سنایی باید برخوردی با فردی به نام «لای خوار »وجود داشته باشد تا شوری بر روح بی قرار سنایی زده شود.
ب:برای دگرگونی روح ناصر خسرو بایستی او خوابی ببیند تا از خواب دوشین چهل ساله بیدار شود.
ج: برای تغییر وضع عطار باید درویشی باشد تا جلو او بمیرد و او تحول یابد.
د: در تغییر وضع مولانا درویش ژولیده چركین قبایی، شمس، باید كه با مولانا برخوردی سؤال گونه داشته باشد تا مولانای متعبد را متحول سازد؛ مولانایی كه آتشی به وجود انسان‌های خاكی می اندازد طوری كه دوست و دشمن او را بستایند و هنگام مرگ او شهری گریه كند و دنیایی در ماتم او بسوزد.
مولانا در پاسخ درخواست حسام الدین چلبی از گوشه دستارش 18 بیت آغازین مثنوی را بیرون می كشد. ابیاتی كه از جدایی انسان از آن منبع لایزال الهی صحبت می كند.
بشنو این نی چون شكایت می كند
از جدایی ها حكایت می كند.
وقتی كه به داوری درمورد این ابیات می نشینیم

می بینیم چه زیبا مولانا دنیای خیالی ما را تصویر كرده است. دنیای كه ما روح انسانی را در آن حبس كرده و فقط به لذات ظاهری آن توجه می كنیم ولی دریغا كه درك این مفاهیم برای ما خاكیان كه بسته ظواهر این دنیاییم غیر ممكن است خود مولانا هم كه باطن انسان‌ها را می شناسد و می داند كه ما نوشنده این مطالب نیستیم چنین می‌فرماید:
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن كوتاه باید والسلام

«مولوی»
سخن درباره مولانا زیاد است و باید گفت هر بیتی از ابیات او دریایی است كه هر كه به این دریا رود غرق شود و به عمق آن نرسد و شاهد براین ادعای من شرح‌های مختلفی است كه در مورد مثنوی نوشته شده است.
از آن جایی كه جایی ندیدم كه به مقایسه ابیات از دیدگاه صاحبنظران بپردازد بر آن شدم كه هر چند ناقص به این امر مهم بپردازم هر چند كه قبول دارم در این مورد ناتوانم.
برای نمونه ابیات 3100-2900 دفتر سوم را برگزیدم كه به این صورت مورد بررسی قرار گرفته است؛ نخست بیتی از مثنوی با تصحیح نیكلسون آورده‌ام سپس به دیدگاه‌های صاحب نظرانی چون زمانی – استعلامی – جعفری و شهیدی پرداخته‌ام. در مورد هر بیتی نسخه بدل آن هم مورد دقت واقع شده است و در پایان نتیجه گیری از دیدگاه‌ها بیان شده است.
همین جا باید گفت (زمانی) در مورد معنای كلمه تمام معانی آن را آورده است و این ما هستیم كه معنی صحیح را باید برگزینیم (جعفری) به مسائل حاشیه‌ای پرداخته است و (شهیدی) نیز تنها به معنای ظاهری كلمه توجه نموده است.

بنابراین باید نظر (استعلامی) را صحیح تر و دقیق تر قبول كنیم.
در پایان باید گفت كاری كه انجام شده هر چند كاری ناقص به نظر می رسد ولی امیدواریم كه روزنه‌ای برای ورود به اندیشه های مولانا باز شده باشد كه نكات مورد نظر مولانا از آن گرفته شود و این كار الگویی برای آیندگان باشد.

زندگی نامه مولانا
نوشتن سرگذشت مردی چون مولانا جلال الدین، كار آسانی نیست مردی كه مریدان و دوست‌دارانش به او یك سیمای فوق انسانی می دهند.
مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری مطابق با سی ام سپتامبر 1207 میلادی در بلخ به دنیا آمد.
پدرش واعظ سرشناس شهر بهاء الدین محمد معروف به بهاء ولد بود. در منابعی كه پس از مولانا نوشته شده بهاء ولد را فقیه بزرگ، صاحب فتوی، از مشایخ فرقه كبروی (پیروان شیخ نجم الدین كبری) و دارای لقب سلطان العلماء می بینم.
از خود بهاء ولد نقل شده كه لقب سلطان العلما را پیامبر در خواب به او عطا كرده‌است.
(زرین‌كوب : سرنی – 71)

آفریننده مثنوی مردی است به نام محمد با لقب جلال الدین ؛ دوست داران و یاران او، از او به لفظ مولانا یاد كرده‌اند، و افلاكی در مناقب العارفین از قاضی نجم الدین طشتی نقل می كند كه پیش از مولانا، نام مثنوی و لقب مولانا به صورت عام به كار می رفته اما چون به حضرت مولانا ، منصوب شد، خاص گشت ، چون نام مثنوی گویند، مثنوی مولانا و چون نام مولانا گویند، حضرت او مفهوم می شود.
( افلاكی مناقب العارفین . ص 597)
به دلیل شخصیت ممتاز، مولانا را خداوندگار نیز خطاب می كردند و افلاكی می‌گوید كه این خطاب را نخست پدر برای او به زبان آورده است.
شرح احوال مولانا استاد فروزان فر 3
در آن روزگار لقب، خداوندگار مانند خواجه برای كسانی به كار می رفت كه حرمت معنوی و اجتماعی داشتند.
افلاكی در مناقب العارفین، مولانا را سرالله الاعظم نیز گفته است.

نگ:همان جا 4
تخلص مولانا را دو مطلب می دانند یك خاموش و دیگری شمس كه وجود تخلص خاموش با توجه به تكرار در پایان بسیاری از غزلیات دیوان شمس می باشد كه نمی تواند صحیح باشد.
از مولانا، با عنوان رومی و مولانای رومی هم یاد می شود زیرا كه او در روم در آسیای صغیر قدیم و تركیه امروز می‌زیسته و آرامگاه پدر و خود و خاند‌انش نیز در شهر قونیه است، اما در مغرب زمین همه او را به نام (رومی) می شناسند. از میان تمام این نام ها مشهورترین همان مولاناست.
روایاتی كه جای تردید دارد آن است كه نسبت بهاء الد را از سوی پدر به ابوبكر صدیق، نخستین خلیفه پیامبر، و از سوی مادر به خانه‌ان خوازمشاهان منسوب می‌دارد.

در این مسأله تردیدی وجود ندارد كه به دلیل حمایت محمد خوارزمشاه از فقها و تحریكاتی كه در مجلس بهاء ولد بر ضد او انجام می گیرد بهاء ولد از بلخ مهاجرت می نماید كه آغاز مسافرت طولانی بهاء ولد و مولانا باید در سال 616 یا 617 همزمان با گسترش یورش مغولان باشد. در راه‏‏ِ خود، پدر و پسر به نیشابور می‌رسند در حالی كه پسر نوجوانی سیزده ساله است. در این شهر پیر بازار عطاران شیفته مولانا گشته و اسرار نامه خود را به او هدیه می كند و می‌گوید: فرزندش به زودی آتش در سوختگان عالم می‌زند .
نگ : همان جا 17
پدر و پسر سپس از نیشابور به عزم كعبه حركت كرده و سه روز در بغداد می‌مانند از آن جا به حجاز و شام رهسپار می‌شوند.
مادر مولانا مومنه خاتون در لارنده كه هفت سال مولانا در این شهر زندگی كرده در گذشته و قبر او در آن جاست و مولانا در همان شهر با گوهر خاتون كه مادر سلطان ولد بوده، پیوند همسری یافته است.
«زرین‌كوب – سرنی – 90»
به هر حال از جزئیات سفر اطلاعی نداریم فقط باید گفت مولانا و پدرش پس از طی راهی طولانی از خراسان و بغداد و حجاز و شام سراز قونیه در آورده اند.
در آن سال‌های دشوار، در آسیای صغیر مردی فرهنگ دوست از خاندان سلجوقی به نام علاء الدین كیقباد فرمانروایی می‌كند كه عارفان را گرامی می دارد و بهاء ولد هم یكی از فرزانگان آواره است امیر او را پناه داده و برای او و یارانش مقرری و انعام فرستاده است احتمالاً ورودی بهاء ولد به قونیه سال 626 هـ.ق برابر با 1229 میلادی می باشد در این شهر بهاء ولد روز هژدهم ربیع الثانی سال 628 هـ. ق معادل با 1231 میلادی چشم از جهان فرو می بندد و مریدان فرزند شایسته او را كه بارها پدر خداوندگار جلال الدین محمد می گفته به عنوان پیر خود بر می‌گزینند در پشت این سیمای فقیهانه آتش عشق شعله وری پنهان است تا این كه برهان الدین محقق ترمذی این آتش را فروزان می سازد.

سید برهان الدین محقق از سادات شهر ترمذ خراسان در بلخ شاگرد بهاء الدین ولد بود قبل از مهاجرت بهاء ولد گوشه انزوارا برگزیده ولی به شوق مراد خود بی درنگ رهسپار سفر روم شد اما یك سال پس از درگذشت بهاء ولد به قونیه رسید.
شرح احوال مولانا 35
مولانا پس از این سفر چند ساله شام به عنوان دانشمندی سرشناس به قونیه باز می گردد و به تقاضای برهان چله‌نشینی می كند و پس از سه چله دلش آرام می‌گیرد در حالی كه دیگر در مولانا رعونت و خودبینی دیده نمی شود.
برهان الدین را از روزگار جوانی «سید سردان» می گفتند و او سِری را كه می داند به مولانا می سپرد تا این كه در 638 هجری قمری دارافانی را وداع می گوید.
مولانا در حجره او نوشته‌هایی پراكنده می یابد كه بعدها با سخنان دیگر برهان همراه و تدوین شده و نام معارف برهان محقق را به خود می گیرد.
«همان جا 198»

در پشت «دستار و ردای فراخ آستین» مولانا عاشقی شیدا و شوریده قرار دارد كه مستعد آتش زنه‌ای است و سرانجام آن آتش زنه كه «شمس الدین ملك داد. تبریزی» است از راه می رسد و مولانا را به آتش می كشد طوری كه مولانا در آتش، خود خاكستر شده و برسركوی و برزن می رقصد و نور می‌افشاند.
دوشنبه بیست و ششم جمادی الثانی سال 642 هجری، شمس تبریز در قونیه طلوع می كند. مردی حدوداً شصت ساله كه غمگین است و نگاهی پر از خشم و دلسوزی دارد مردی كه از خطاطی سخن می گوید به این مضمون:
{خطاطی سه گونه خط می نوشته است یكی از آن ها را خود او و دیگران می‌توانسته‌اند بخوانند، دومی را فقط خود او می خواند و سوی را نه خطاط می‌توانسته بخواند و نه دیگران و شمس می گوید این خط سوم منم}.
خط سوم دكتر صاحب الزمانی آغاز كتاب

و این خط سوم با خواندن روایات و تذكره ها شناخته نمی شود بلكه آن چه گره‌گشای این پژوهش است، سخنان و اندیشه‌های شمس است.
این چنین شخصی با سئوالی كه از مولانا می كند او را بی هوش می نماید سوال این است چرا اگر محمد(ص) برتر است بایزید می گوید سبحانی ما اعظم شانی مرا بستائید یا ستایش مرا كه مقام من چه بزرگ است ولی محمد (ص) می گوید: ما عرفناك حق معرفتك: چنان كه باید تو را نشناختیم مریدان جان سخن را در نمی‌یابند به شمس حمله ور شده تا او را به جرم كفر از بین ببرند ولی مولانا كه مستعد شعله ور شدن است آن‌ها را باز می دارد و مجذوب شمس می شود.
مریدان بی خبر و غافل كه مولای خود را از دست یافته می بینند به آزار و اذیت شمس پرداخته تا این كه در روز بیست و یكم شوال 643 هجری شمس پس از شانزده ماه ماندن در قونیه شهر را رها كرد و بی خبر از آن جا رفت مولانای عاشق در به در دنبال مراد خود می گردد تا این كه خبر او را در شام می شنود مشتاقانه فرزند خود سلطان ولد را با چندین تن از یاران به دمشق می فرستد و شمس در ذی الحجه سال 644 هجری به قونیه باز می گردد.

شمس به ماندن در قونیه رضا داده و با زنی به نام كیمیا پیوند همسری می بندد.
زرین كوب – سرنی 106
دوری از شمس كه نزدیك چهارده ماه به طول می انجامد مولانا را خوب پخته و سوخته كرده است بار دیگر كینه شمس در دل‌ها زنده می شود تا این كه شمس به گفته سلطان ولد در آشوب سال 645 هجری برای همیشه ناپدید می شود.
مولانا برای یافن شمس خود به دمشق رفته ول كاری از پیش نمی برد.
چهارمین سفر مولانا به شام این گونه به پایان می رسد سفر اول در كنار پدر سفر دوم به هدایت برهان الدین محقق و در سفر سوم در جستجوی شمس و سرانجام بازگشتی نومیدانه و آفرینش امید هایی نو و تازه.

نخستین راهنمای مولانا بعد از شمس صلاح الدین زركوب بود مردی عامی . ولی مولانا خلوص و صفای او را دوست داشت. مریدان نسبت به صلاح الدین حسادت نموده و حتی كمر به قتل او بستند. صلاح الدین شنید و گفت مگر نمی‌دانند هیچ كاری بدون امر حق انجام نمی پذیرد. مریدان دل شكسته و پشیمان به عذر خواهی آمدند. فاطمه دختر صلاح الدین به همسری سلطان ولد در آمد و مولانا عروس خود را به شاگردی نیز پذیرفت و به او نوشتن و قرآن خواندن آموخت. بعد از ده سال روز اول محرم سال 657 هجری صلاح الدین جان به جانان سپرد.
مرگ صلاح الدین مدتی مولانا را به غم فرو برد. مولانا دنبال مرادی بود كه او را اقناع نماید و او كسی نبود جز حسام الدین چلبی كه مولانا در مقدمه دفتر اول مثنوی او را «ابویزید الوقت و جنید الزمان» می خواند

.
تاثیر حسام الدین در مولانا بسیار زیاد است اما بالاتر از آن نقشی است كه او در آفرینش مثنوی دارد.
شبی حسام الدین در خلوت به مولانا پیشنهاد كرد كه خود اثری ازنوع الهی نامه سنایی (حدیقه الحقیقه) پدید آورد و راویان می نویسند كه همان دم مولانا از گوشه دستارش كاغذی بیرون كشید كه نی‌نامه سرآغاز مثنوی یعنی همان هژده شعر بیت آغاز مثنوی بود و بدین‌گونه سرودن مثنوی آغاز شد.
بشنو این نی چون شكایت می كند
از جدایی‌ها حكایت می كند
آفرینش مثنوی، چندی پس از درگذشت صلاح الدین زركوب آغاز شد، اواخر سال 657یا اوایل 658 هجری و پایان آن پس از سال 668 نباید باشد. زیرا كهن‌ترین نسخه موجود در قاهره سال 668 هجری می باشد.
میان سال 660 و 662 به دلیل درگذشت همسر حسام‌الدین و بیماری خود او در كار سرودن آن وقفه‌ای پیش می‌آمد. دفترهای دوم تا ششم مثنوی در سال های 662 تا 668 هجری آفریده شد. نسخه‌ای كه امروز بر مزار مولاناست پنج سال پس از درگذشت او، روی یكی از دستنویس‌های مورد تأیید او تحریر و باز نویسی شده‌است.

خود مولانا و بار ازدواج كرده است نخست در لارنده گوهر خاتون دختر شرف الدین سمر قند را به همسری در آورده از او دو فرزند دارد بهاء الدین محمد و علاء الدین محمد كه بنا به روایات با شمس دشمن بوده و در جوانی به سال 660 هجری در گذشته است همسر دوم مولانا گراخاتون اهل قونیه بوده و مولانا از او هم دو فرزند دارد پسری به نام مظفر الدین چهار سال بعد از مرگ مولانا درگذشته و دختری به نام ملكه خاتون كه تا سال 703 هجری زندگی كرده است.
بیش از همه مولانا با فرزند اول معین بهاء الدین محمد معروف به سلطان ولد حشر و نشر داشته است و پس از درگذشت مولانا ظاهراً عنوان سلطان ولد را مریدان به رسم حرمت برای او به كار برده‌اند.
سلطان ولد چهار پسر داشت جلال الدین فریدون معروف به عارف چلبی، عابد چلبی، واجد چلبی وزاهد چلبی. در دوران خلافت عارف چلبی كه مدت هفت سال به طول می انجامد افلاكی مرید او كتاب مناقب العارفین را به دستور او نوشت.
نیم قرن سفر كردن، خواندن و آموختن مولانا را فرسوده و افسرده جسمی نموده بود و هنگامی كه دفتر ششم مثنوی پایان می گرفت. خود مولانا هم تمایل به خاموشی داشت تا این كه در روز یكشنبه پنجم جمادی الثانی سال 672 هجری برابر با 17 دسامبر 1273 میلادی مولانا با بیت زیر كه در آخرین لحظات عمر خود برای تسكین سلطان ولد خوانده بود برای میشه دیده از جهان فرو بست و شهر كه نه دنیایی را در فراق خود به ماتم نشانه آن بیت این بود.

در خواب، دوش، پیری در كوی عشق دیدم
با دست اشارتم كرد كه، عزم سوی ما كن
برجنازه مولانا صدرالدین قونوی نماز خواند و آن گاه قاضی سراج الدین ارموی از آن ضایعه دردناك با تأسف و حرمت یاد كرد. بزرگان شهر خویك به مناسبتی سخن گفتند و علم الدین قیصر كه از بزرگان عصر بود سی هزار درم داد معین‌الدین سلیمان پروانه كارگذار مقتدر دستگاه سلجوقی روم صد و سی هزار درم هدیه كرد چندی پس از آن قبه خضرا كه بر سر در آن عبارت یا حضرت مولانا دیده می شود. ساخته شد. در زیر قبه خضرا علاوه بر بهاء ولد و مولانا دهها تن از خاندان و یاران مولانا مدفون اند و گویا با نام مولانا نام قدیم این مكان «رارم باغچه» از بین رفته است.
(رك مثنوی استعلامی دفتر اول صفحات پنجاه و پنجاه و یك)
امروز پس از هفتصد و اندی سال می بینیم كه او با ما و شما در گفتگوست و سرشار از زندگی و طراوات روح و جان ما را در اختیار دارد و با ما سخن می‌گوید.

آثار مولانا
1-دیوان شمس: دیوان كبیر مفصل ترین اثر مولانا و جلوه گاه یكی از شگفت انگیز‌ترین نمونه‌های روابط معنوی و روحانی میان دو انسان استثنائی است. دو روح آمیخته به هم و یكی شده كه به گفته با یزید عاشق و معشوق و عشق یك وجود واحد پیدا می كنند.
عطار – تذكره الاولیا 189
این یكی شدن تا بدان جا می رسد كه مولانا غزل ها را می گوید ولی در پایان نام شمس است كه جلوه گری می كند. سرودن این غزل‌های شور انگیز با طلوع شمس در قونیه و گرایش مولانا به مجالس سماع آغاز می شود و بعد از آن كه شمس بی‌خبر از قونیه می رود شعله ور می گردد این مجموعه شامل غزلیاتی است كه بیشتر آن‌ها را مولا تا به نام شمس و در یاد او سروده است و پس از ناامیدی از دوباره یافتن شمس و عنایت به صلاح الدین زركوب و حسام الدین چلبی غزل‌هایی نیز به نام آن‌ها ساخته و بر دیوان خویش افزوده است. در كار بی بدیل استاد فروزان فر كه با فراهم كردن دست نوشته‌ها و مقایسه آن‌ها متن كامل غزلیات، قطعه‌ها و ترجیعات مولانای 36360 بیت می یابیم به اضافه 1983 رباعی كه این مجموعه در ده جلد به سرمایه دانشگاه تهران انتشار یافت.

فیه ما فیه: مطالب كتاب بیشتر پاسخ‌هایی به پرسش‌های گوناگون است كه از حضرت مولانا می شده و بخشی هم سخنانی است كه مولانا در آن‌ها روی به معین الدین سلیمان پروانه داشته است. در این كتاب مولانا از پدر خود بهاء ولد برهان محقق، شمس تبریز و صلاح الدین زركوب نیز یاد می كند و مطالبی از آن‌ها می آورد. مطالب به همان سادگی گفته شده كه در گفتار روزانه مولانا دیده می‌شود چون مضامین آن با مثنوی یكی است گاهی ما را در فهم مطالب مثنوی یاری می‌كند.
روی دستنویس‌های كتاب نام «فیه مافیه» نیست اما این نام را مؤلف بستان السیاحه آورده است.
شرح احوال مولانا 167

این مطلب می تواند درست باشدزیرا از فروتنی مولوی جز این بر نمی آید كه نام آن فیه مافیه (همین است كه هست) باشد. این كتاب توسط شادروان فروزان فر تصحیح شده و در شمار انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسیده است.
3-مكاتیب یا مكتوبات: نخستین بار در 1356 قمری در استانبول با عنوان «مكتوبات مولانا جلال الدین » چاپ شده كه ناشر آن دكتر فریدون نافذ از دانشمندان معاصر ترك می باشد. دارای 144 نامه است كه بیشتر نامه‌های خصوصی و شخصی است كه مولانا برای امور جاری زندگی مریدان و آشنایان می‌نوشته و به صورت توصیه نامه است 30 نامه از این مجموعه تعلق به معین الدین سلیمان پروانه دارد و بقیه به 36 مخاطب دیگر شروع نامه عباراتی مصنوع و مسجع دارد ولی متن آن ساده است هر چند برخی دارای نثری پخته و استوار همراه با آیات، احادیث، اشعار فارسی با عربی می باشد.
4-مجالس سبعه: در اصطلاح خطابه ها و موعظه‌های مولانا می باشد كه بر منابر ایرادی شد كه شامل هفت مجلس مولاناست. هر كدام از مجالس دارای مقدمه‌ای مسجع و متكلف به زبان عربی همراه با دعا یا مناجات و آن گاه ستایش پیامبر با عباراتی در از و مسجع و مصنوع به زبان عربی می باشد نثر مجالس سبعه در بیشتر قسمت های آن مصنوع و متكلف با عباراتی دو راز ذهن می باشد بعد از این مقدمات حدیثی از پیامبر مطرح شده و سپس تفسیر آن توسط مولانا همراه با آیات قرآن زندگی انبیاء قصه‌ها و مثل های مناسب انجام شده است. مجلس اول مفصل‌تر از مجالس دیگر است.
می‌دانیم كه مولانا بعد از یافتن شمس دیگر واعظ نبوده بنابراین به احتمال قریب به یقین مجالس سعبه باید قبل از طلوع شمس باشد.
نگ: شرح احوال مولانا ص 217
مجالس سبعه را هم زمان با مكاتیب مولانا، دكتر فریدون نافذ به سال 1356 هـ.ق دراستانبول منتشر كرده است.
5-مثنوی: مثنوی نظمی است كه هر بیت آن دارای قافیه‌ای جداگانه می باشد مثنوی مولانا شش دفتر یا شش كتاب است و بر خلاف نظر محققان دفتر ششم و آخرین قصه كتاب، قلعه ذات الصور، ناتمام نماند، و چهار سال پیش از درگذشت مولانا نسخه كامل هر شش دفتر در خانه او تدوین و تحریر شده است.

نگ توضیح بیت 3593-دفتر ششم استعلامی
خود مولانا هم در همان سرآغاز دفتر ششم دوباره اشاره می كند كه این قسم ششم، در تمام مثنوی (به عنوان پایان مثنوی) به حسام الدین چلبی پیشكش می‌شود. دفتر هفتمی هم به مولانا نسبت داده‌اند كه بدون تردید از جعلیات قرون بعد است زیرا سال شروع دفتر مشخص نیست و انقروی كه وجود دفتر را با استناد به نوشته‌ای كه سال 814 دارد تأیید می‌كند ، باید گفت در این تاریخ از مرگ مولانا بیش از 150 سال گذشته است . مثنوی كه شامل 25685 بیت است به این ترتیب تقسیم شده است. دفتر اول 4018 بیت، دفتر دوم 3826 بیت دفتر سوم 4813 بیت، دفتر چهارم 3856 بیت، دفتر پنجم 4241 بیت، دفتر ششم 4931 بیت‌دارد.

در هر دفتر مثنوی، پس از یك مقدمه كوتاه، مولانا حكایت‌هایی را زمینه بحث تربیتی و ارشادی خود می نماید و به مناسبت و به عمد از قصه بیرون رفته و اندرزهای خود را بیان می كند. مولانا مكرر به این مطلب اشاره می كند.
بار دیگر ما به قصه آمدیم ما از آن قصه، برون خودكی شدیم؟
گر به جهل آییم، آن زندان اوست
و ربه علم آییم، آن ایوان اوست
ابیات 1519 و1520 مثنوی استعلامی (دفتر اول ص 77)

مولانا خود می داند كه این كار او كشاننده دل های مشتاقان برای اندرزهای آینده او می باشد. بعضی از قصه‌ها را فقط با ایمان و اعتقاد بایستی باور كرد مانند داستان دقوقی و كرامات او. گاه از داستان‌های كودكان برای ابیات خویش بهره می‌گیرد اگر هزلی در بیتی دیده می شود بی گمان به آن دلیل است كه مولانا می‌داند خوانندگان در درون خود از شنیدن این الفاظ لذت می برندولی چه زیبا این نكات هزل آور را به مسائل دقیق عرفانی می كشاند. مولاناازمثال‌های كودكانه پوچی این جهان مادی را می‌رساند .
كودكان افسانه‌ها می آورند

درج در افسانه شان بس سر و پند
هزل ها گویند در افسانه‌ها
گنج می جو در همه ویرانه‌ها
بود شهری بس عظیم و مِه ولی
قد او قدر سكره بیش نی
«ابیات 2606-2604-دفتر سوم – استعلامی ص 123 »
می توان گفت:هزل های مولوی تقلیدی از سنایی
می باشد كه سنایی می گوید.

هزل من هزل نیست، تعلیم است مولوی هم می گوید.
هزل تعلیم است، آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هر جدی هزل است پیش هازلان
هزل ها جد است پیش عاقلان
«ابیات 3560-3558-دفتر چهارم – نیكلسون – ص 489»

كه این مطلب و روایات دیگر می تواند تأیید كننده آن باشد كه مولوی ریاكاری را نمی پسندیده و در مواردی دشنام و كیك هم می گفته است كه گاهی این مطالب را در معارف بهاء ولد و مقالا شمس هم می یابیم.
«زرین‌كوب – سرنی ، 229-228»
گاهی مولانا كلمات تركی و یونانی به اقتضای محیط روم یا آسیای صغیر و در نتیجه تغییرات سیاسی قرن هفتم می آورد. گاهی كلمه را می شكند یا برای قافیه ساختن مصوت آن را عوض می كند. گاهی برای كلمات معنایی تازه می آفریند و این‌ها همه نتیجه اندیشه مولاناست كه مطابق قواعد زمانه حركت نمی كند و به نوعی هنجار شكنی آگاهانه در ابیات خود دست می زند تا نشان دهد كه به مفاهیمی دست یافته كه از قدرت تصور ما خارج است.

درمیان این كائنات عاشق انسان موجودی جدا از همه می باشد، موجودی كه اگر خود فراموش شده اش را بیاید به جایی می رسد كه هیچ موجودی به او نرسیده‌است.
چون فراموش خودی یادت كنند
بنده گشتی آن گه آزادت كنند.
«بیت 3076- دفتر سوم-نیكلسون – ص175»

در مأخذ مثنوی بی گمان به آثار بسیاری بر می خوریم كه نشان دهنده وسعت اطلاع مولانا می باشد. در موارد بسیاری قصه از زبان شمس به مولانا می رسد یا از تقریرات پدر است غیر از این موارد به كتاب هایی بر می خوریم كه مولانا اشاره مستقیم به آن ها نمی كند ولی خود قصه می گوید كه سرچشمه اش كجاست؟ كه این منابع به چند دسته می‌شود :

الف: بعضی شباهت به آثار حدیقه سنایی یا الهی نامه عطار دارد. در این دسته می‌توان اسرار نامه، منطق الطیر، مصیبت نامه و تذكره الاولیای عطار، سیرالعباد و دیگر آثار سنایی احیاء علوم الدین، كیمیای سعادت، نصیحه‌الملوك و دیگر آثار غزالی، اسرار التوحید محمد بن منور، قصص الانبیاء ثعلبی
ب:دسته دوم باقرائن و نشانه‌ها می توان آن‌ها را مأخذ حكایت یا مضمونی در مثنوی دانست از این جمله منابع مهم تصوف اسلامی را می توان نام برد نظیر
خلیه الاولیا حافظ ابونعیم اصفهانی، ربیع الابرارز مخشری، فتوحات مكیه، فصوص‌الحكم و آثار دیگر محیی الدین ابن عربی و مواردی خاص نظیر آثار سنایی، عطار، قصص الانبیا و دلائل النبوه
ج: دسته دیگر: قرائنی برای آن وجود ندارد فقط شباهتی بین كتاب ها دیده می‌شود.
«نگ:مثنوی استعلامی دفتر اول صفحه هفتادو هفت و هفتادو هشت »

برای پیدا كردن مآخذ مثنوی می توان به كتاب مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، بدیع الزمان فروزان فر انتشارات امیر كبیر-چاپ سوم- سال 1362 هـ .ش مراجعه‌نمود.
«نگ: مثنوی استعلامی دفتر اول صفحه هشتادو دو و هشتادو سه »
از تفسیرهایی كه بر مثنوی نوشته شده است می توان موارد ذیل را ذكر نمود.
1-نخستین تفسیر مشروح در قرن نهم پدید آمده است در این دوره كمال الدین حسین خوارزمی شرحی بر مثنوی آغاز كرد به نام جواهر الاسرار و زواهرالانوار كه فقط توانست شرح سه دفتر مثنوی را بنوسید. خوارزمی شرح منظومی هم بر مثنوی نوشته است به نام كنوز الحقایق كه پیدا است تألیف آن پیش از جواهر الاسرار بوده است.

2-در قرن یازدهم دو تفسیر عالمانه نوشته شد كه عبارتند از:
الف: تفسیر فاتح الابیات از اسماعیل دده یا اسماعیل انقروی كه در آن علاوه بر تفسیر تركی ابیات، انقروی كوشیده است كه متن درستی از مثنوی را هم با تفسیر خود همراه كند.
ب: تفسیر دیگر لطایف معنوی از عبدالطیف عباسی كه بر شرح ابیات مشكل تكیه دارد و آن هم با یك متن منقح از مثنوی همراه است.
3-در قرن دوازدهم، اسرار الغیوب معروف به شرح خواجه یعقوب، شرح مثنوی ولی محمد اكبر آبادی و شرح عبدالعلی الكنهویی معروف به بحرالعلوم را می‌توان نام برد.

4-در قرن سیزدهم شرحی كه توسط حاج ملاهادی سبزواری نوشته شده است و او كوشیده كه مثنوی را با موازین حكمت و شریعت تفسیر كند كه در نتیجه میان او و مكتب ملاصدرا و دیگر حكمای الهی پیوندی به وجود آورد.
ناگفته نماند كه تفسیرهایی كه برای مثنوی نوشته شده آن قدر متعدد و گوناگون است كه فهرستی از آن ها خود كتاب بزرگی می شود كه در این جا فقط به گوشه‌ای از آن آثار در زمان حاضر بسنده می‌كنیم.
بانگ نای: به انتخاب سید محمد علی جمال زاده
خلاصه مثنوی : روان شاد استاد فروزان فر
شرح مثنوی شریف: بدیع الزمان فروزان فر

فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی: دكتر سید صادق گوهرین
كتابها و مقالات گوناگون: دكتر عبدالحسین زرین كوب از جمله سرنی در دو جلد
تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی: محمد تقی جعفری
شرح جامع مثنوی معنوی: كریم زمانی
شرح مثنوی: دكتر سید جعفر شهیدی
شرح مثنوی: محمد استعلامی

گذشته از این ها باید از دو استاد پر مایه و نامدار این عصر مرحوم جلال همایی و مرحوم فروزان فر نام برد كه شناخت مولانا و مثنوی را برای ما آسان تر نمودند.

تأثیر مثنوی مولانا در
ادبیات جهان ومیان اندیشمندان

در میان كشورهای دیگر نیز می بینیم مطالعاتی صورت گرفته است
«نگ: مثنوی – استعلامی دفتر اول صفحات هشتاد و چهار الی هشتاد و هشت»
و به این دلیل می گوئیم مولانا فراتر از این مرزها به تمامی جهان تعلق دارد. در اینجا تنها به ذكر نمونه‌هایی اكتفا می شود.
1-در جهان عرب دانشمندانی چون دكتر عبدالوهاب عزام ترجمه منتخبی از مثنوی و دیوان شمس مولانا را به جامعه فرهنگی مصر امروز شناسانده است.

2-المنهج القوی لطلاب المثنوی: تفسیری است از یوسف بن احمد در قرن نوزدهم میلادی
3-ترجمه مثنوی به نام جواهر الآثار از عبدالعزیز صاحب الجواهر كه دانشگاه تهران آن را منتشر كرده است.
4-نماینده سیاسی فرانسوی در استانبول به نام «والن بورگ» شش سال نشست و مثنوی را به زبان فرانسه ترجمه كرد.
5-یك اطریشی به نام ژورف فن ها مربورگشتال، گزیده‌ای از مثنوی را به زبان آلمانی در آورد و در یك مجله شرق شناسی چاپ كرد.
6-یك شرق شناس اطریشی به نام فن روزن تسوایگ شوانو گزیده‌ای از آثار مولانا را به زبان آلمانی در آورد.
7-ترجمه منظوم دفتر اول مثنوی به دست «گئورگ روزن»

8-هلموت ریتر مقالات محققانه‌ای درباره سماع و مكتب و آثار مولانا نوشت
9-«سرجیمز ردهاوس» در بریتانیا در سال 1881 گزیده‌ای از حكایات مثنوی را به انگلیسی ترجمه كرد.
10-هـ . وین فیلد دست به تحریر مقالات در معرفی آثار مولانا زد.
11-رینولد الین نیكلسون ابتدا گزیده‌ای از دیوان شمس را در سال 1989 منتشر كرد و سپس به تصحیح مثنوی پرداخت با كاری ارزشمند همراه با ترجمه كامل انگلیسی و دو جلد توضیح و تفسیر درباره آیات و احادیث و سابقه حكایت ها و شرح نكات و ابیات مبهم مثنوی
12-ا. ج، آربری: تحلیل كارهای مولانا و ترجمه فیه مافیه
13-كلمان هوار ترجمه مناقب العارفین افلاكی به فرانسه
14-«لوی ماسینیون» در كتاب حلاج خود به مناسبت هایی از مولانا یاد كرده‌است.
15-«فریتز مایر» سویسی مقالاتی در تحلیل اندیشه مولوی

16-«ماریژان موله» كه اصلاً لهستانی بود، به فرانسه كتابی درباره سماع نوشت به نام «رقص مقدس»
شگفتا كه مولانا كسی بود كه در روزگاری خود آفتاب تابان بود و امروز نور وجود او ما را شور و گرمایی دیگری می‌بخشد عجبا كه قلم در مقابل این عظمت سر فرود می آورد و قاصر است از نوشتن بنابراین بایستی با خود مولانا سخن را به تمام رسانده و به شرح ابیات 3100-2900 دفتر سوم می‌پردازیم.

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
«بیت 131 – دفتر اول- مثنوی- استعلامی »

بررسی ابیات
منع كردن منكران انبیا را علهیم السلام از نصیحت كردن و حجت آوردن جبریانه
2900 قوم گفتند ای نصوحان بس بود این چه گفتید درین ده كس بود.
زمانی قوم سبا با مشرب جبریان به پیامبران گفتند: ای نصیحت كنندگان، اگر در این محله، آدم عاقلی پیدا شود. همین نصایح شما او راكافی است {ضرب المثل: در خانه اگر كس است یك حرف بس است. آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند.}
رك دهخدا امثال و حكم، ج 2،ص 784
استعلامی در شرح استعلامی این بیت معادل است با بیت 2902 شروع بیت به صورت زیر است.
2900: نعمت شكرت كند پر چشم و میر
تا كنی صد نعمت ایثار فقر
2901:سیر نوش از طعام و نقل حق تا رود از تو شكم خواری و دق
در مثنوی نیكلسون به جای فقر، فقیر آمده است كه با میر هم قافیه است
پر چشم: سیر و مستغنی . آدم مستغنی میر و سرور است و دق یعنی گدایی
توضیح بیت: نصوحان اندرزگویان واعظان
ضرب المثل بالا هم در این جا آمده است

جعفری: اصولاً در شرح ابیات علامه جعفری مباحث را تقسیم بندی نموده است و به طور مفصل در هر مورد بحث نموده است به عنوان مثال در این جا، مبحث جبر و اختیاررا در دفتر پنجم بررسی نموده است و فقط این نكته را در این جا آورده است كه می گوید: اشخاص جبر پرست نه تنها با واقعیت محسوس مبارزه می كنند بلكه بدون این كه به ناتوانی خود در مقابل خداوند اقرار كنند خدا را محكوم می سازند. به همین دلیل كارهای زشت خود را به خدا نسبت می دهند در حالی كه خداوند در سوره نساء آیه 40 می‌فرماید ان الله لایظلم مثقال ذره: خداوند به اندازه ذره ای ظلم نمی‌كند، در حقیقت جعفری از مطالب گفته شده این نتیجه را می گیرد كه جبرپرست‌ها افراطی در حقیقت با كارهای خود مبارزه‌ای با فلسفه الهی انجام می دهند.

بعد از این توضیح كه خلاصه‌ای از آن را آوردیم جعفری نیز این گونه بیت را معنا می كند.
منكرین پیامبران گفتند: ای نصیحت گران بس است، اگر در این ده آدمی وجود دارد، گفته‌های شما كافی است
شهیدی: در این جا بیت معادل است با بیت 2899، شهیدی به صورت موردی بررسی نموده است.
نصوح: ناصح، اندرزدهنده، در قرآن كریم توبه نصوحاً (تحریم /8)
به معنی خالص و از روی اخلاص است.

كس در ده بودن : كنایه از شنونده وجود داشتن معادل این مثل فارسی است در خانه اگر كس است یك حرف بس است .
توضیح: با مقایسه شروح مورد نظر در می یابیم كه معنای بیت به این صورت می‌باشد.
قدم صبا با مشرب جبریان به پیامبران گفتند: اگر در این جا شنونده عاقلی وجود داشت این اندرزهای شما برای او كافی بود.
ای نصوحان=ندا و منادا
ار:قید شرط اردین ده كس بود: ارسال المثل
نصوحان : صفت جانشین اسم
2901 قفل بر دل‌های ما بنهاد حق
كس نداند برد بر خالق سبق

زمانی: حضرت حق بر دل های ما قفل زده است و هیچ كس نمی تواند بر اراده و خواست خدا پیشی بگیرد {اشاره به آیه 24 سوره محمد افلا یتد برون القرآن ام علی قلوب اقفالها و همچنین اشاره به آیه 7 سوره بقره است}
سبق بردن: در مسابقه پیروز شدن ظفر یافتن
استعلامی: اشاره به آیه 7 سوره بقره ختم الله علی قلوبهم …
سبق بردن: پیش افتادن از كسی و كار او را بی اثر كردن

جعفری : ما گفته‌های شما را نخواهیم پذیرفت. زیرا خداوند به دل‌های ما قفل زده و هیچ كس نمی تواند به خدا سبقت نموده و خلاف مشیت او رفتار كند.
شهیدی: قفل بر دل‌ها بودن گرفته‌ از قرآن كریم است ختم الله علی قلوبهم
(بقره/7)

دریافت این فایل

برای دریافت پروژه اینجا کلیک کنید